باور كن
وقتي سر قرار نگاهت
اخمهاي بسته ات
دستهاي لرزانم را
كنايه ميزند
دلم ميگيرد
دلخوشي شعرهاي من
به همين ديدارهاي
گاه به گاه بود
ولي حالا
چندي است
ساعت قلبم گم شده است
به قرار چشمانت نميرسم
تو
با دل شعرهايم چه كردي
كه خود را به دار آويختند؟؟!!
هيچ نگو
خوب ميدانم
آرزوي دستانت
با روياهاي محال
پيوند خورده است
صداي نيامدنت
سكوت نگاهم را ميترساند
ومن مانده ام
تكليف ترانه هاي تشنه ام
چه ميشود
وقتي ديگر
بوي
باران
نميدهي؟!
ناباورانه
باختم بازي عشقت را
و دلم را در اين قمار
به دست باد دادم
اما
ميداني
آخر بازي نفرت
برنده كيست؟!؟!؟!
این بار من حکم میکنم
حالا من لیلاجم
برنده خواهم شد
میدانم!
نميشناسمت
از تو تنها سنگي سياه و عكسي كمرنگ ميشناسم
اما حرفها گفتم با تو
و جوابها نشنيدم از تو
و تو آمدي...
يك شب پر ز گريه آمدي
كنار آرزوهايم نشستي
باز هم من بودم كه ميگفتم
و غرق ميشدم از غصه
و تو بودي با آن نگاه ساكت
و دستهايت كه آرامش مي نواخت
ومن حيرانم
از آن انار ترك خورده ي سوغاتت
و مات ماندم
از پيغام ِ رمز آلود نصفه نيمه ات
بيخبر آمدي ،بيصدا رفتي
من يادم رفت بگويم
سلامم را به خدا و ... برساني
مدتها ست با كسي كه نميشناسم حرف ميزنم البته به صورت يك طرفه . اينكه ميگويم نميشناسم به
اين معني است كه آشنايي از نزديك بين ما صورت نگرفته است
من به واسطه يك عزيز كه با ايشان قرابت داردبا اين دوست سفر كرده يك رابطه قلبي خاص بر قرار كردم .
تا اينكه چند شب پيش خوابي وجودم را لرزاند. پر ابهام بود و حيرت انگيز چنان احساس نزديكي داشتم
با او كه خود در رويا و واقيعت بودنش شك دارم...
تنها همین ها بر زبانم جاری شد!
ما چرا زنده ایم؟
سر در گم به دنبال تشخیص پائیز و بهار
چرخ میزنیم...
بهار بی برگی
یا پائیز بی باران
کدام سرنوشت ماست؟
تمام کتابهای فیلسوفهای قرن را
دوره میکنم
تا بدانم
زندگی از کدام درد مرد
نمیدانم وقتی یکی از همین اساتید دانشمند
عینکش را پاک میکرد
دنیا چند نفس تا آخر راه فاصله داشت
زندگی مرد
بوی گندلاشه اش
تنها میراث اوست
زندگی مرد
ما چرا ...؟!!
چرا نمیرویم
ـــ من و تو ـــ
از این دیار خاکستری پوش
تا کی گناه جسارت حوا را
ــــ من و تو ــــ
تاوان دهیم
نفس هایم میسوزد
و قلب رو به پایانم
دستهایش را (ها) میکند تا نمیرد
میروم تا رهایی
آهای آرش
این بار هم مردانگی کن
و تیرت را راهنمای راهم کن
حالا که راه پیداست
بیا برویم
ــــ من و تو ـــــ
...!
شنیده ام که می آیی
یک روز جمعه
حوالی خنکای سحر
از این همه ظلمت میگذری
و نور را رهایی میدهی از مسلخ
شنیده ام
نگاهت معجزه می افریند
و دستهای شفا بخشت
حادثه میسازد
شنیده ام
قدم که بر میداری
زمین شرم میکند از کوچکی اش
و اسمان از گرمای کلامت میسوزد
ای پیدای پنهان
کدام نمازم را به تو اقتدا کنم؟

عادلانه نيست
كه تو
هميشه در دفتر حضور و غياب
كلاس بي قراري ها
غيبت داشته باشي
و
نگاهت را تا انتهاي غرور بكشاني
و من خط به خط
مشق عشق را از بر كنم
ودر آخر تركه هاي درد
پشت دست آرزوهايم را
رد بياندازد
عادلانه نيست
هست؟!؟!؟
با آسمان وداع كن
با مادر نيز
با اين پرنده كه رو در روست
با سايه خميده ي تلخ ات
با هر چه بجز زندگي توست
وداع كن
زيرا كه ابر
از مزرعه به جانب گورستان
ارابه ميكشد..
صليب را فرو گذار
و بگذر كه اين مسيح را
وسوسه هاي بسياردر سر است
در چشمهاي عابر مست
ديوارهاي اورشليم
_چه فرق ميكند؟!_
ديوار هاي الجزاير
روز به روز
بلند تر ميشوند
بلند تر از وسوسه هاي هر روز
و خورشيد
تنها كنايه يي است
كه بدان
سايه ها باز شناخته شوند
نقش صليبي حك شده بر ديوار
وسوسه ميريزد.....
من به خيال اغوشت هم دلخوشم
همين كه دمي سر بر شانه ي رويايت بگذارم
وآرزوهايم را مويه كنم
برايم كافي است
تا هفت شهر عشق را سير كنم
چشم كه ميبندم
تو با آن لبخند اساطيري ات پيدا ميشوي
و مسخ ميكني روحم را
و من كودك يتيم عاشقي ام را
سخت تر به خود ميفشارم
و ميبويم هرم نفسهاي كم رنگش را...
و چه مظلومانه جان ميدهد در دستهايم...
باران كه صدايم ميكند
ديگر نيستي
تا دوباره خيس شوي از گله هايم ...!!!
اهاي فروغ با تو ام!!!
ميشنوي؟!!!
ميخواهم بگويم
من هم پري كوچك غمگيني دارم
كه تمام عمر را
با لالايي اش سر كرده ام
و سجده بر دستان مهربانش
تنها دلخوشي روزگارم است
و گر مي گيرم وقتي
نگاه مضطربش را ميسراند
بر گونه هاي مرطوبم...
و فرشته ها هم نوا ميشوند با او
وقتي شانه ميزند گيسوانش را
و مريم غبطه ميخورد بر پاكي اش
اي زيباترين خلقت خدا
مادرم...
مرا به اغوش امنت بگير
ميخواهم باز بچه شوم...!!!
دلم براي كلاغها ميسوزد
كه آخر هيچ قصه اي به خانه نميرسند
گم ميشوند لابه لاي بي كسي شان
چوب خط مي اندازند
روزهاي بي پايان را
چشمهاي خسته شان را
به آخر قصه ميدوزند
و با اميدي ابلهانه
باز هزار و يك شب را طي ميكنند
قصه ي غصه هايشان را
در تلخي صدايشان جار ميزنند
گناه راست و دروغ قصه هم گردن آنهاست
كاش قصه ها پايان نداشت...
كاش كلاغها چوب سياهي شان را نميخوردند
كاش يك روز برسند...
دلم براي كلاغها ميسوزد...
زمان ميگذرد
و رو سياهي براي ساعت خواب مانده اتاقم باقي ميماند
زمان ميگذرد...
اما كسالتي عميق را به جانم مي اندازد
و من مدام خميازه ميكشم
و در بيداري خواب ميبينم
دنيا را سروته ميگيرم
واز ريزش ادمها خنده ام ميگيرد!
زمين خستگي در ميكند
وشب پا پس ميكشد از دشمني اش با نور
و من هراسي رازناك را
در چشمان ماتم زده ي ماه ميبينم
ستاره اي برايم طناب مي اندازد
و من بالا ميروم از ديوار شب
و سراغ دو شاخه دنيا را ميگيرم
نگاه پرسشگرم به ناهيد است
و از ان سو كيوان ابرو بالا مي اندازد
وبعد سقوطي آرام
باز هم ميگذرد
ساعتم با شرم... يك تكان كوچك
... باز هم ميماند!
جهنم كه ميگويند اينجاست؟
مگر ميشود در جهنم طعم ترش البالو را چشيد؟
اينجا بهشت خداست؟
پس اين شعله ها از كجاست؟
كه ميسوزاند ..ميسوزاند..ميسوزاند!
اينجا كجاست؟
من نميدانم چرا يك نفر از غصه ي نان
دنيايش جهنم ميشود!
و اما در خيابانهاي زيباي ان سوي شهر
نان معنا ندارد!!!
نان هم غذاست!؟!؟!؟
با تو ام
اي تو كه از شاديه يك عمر بي دردي
خون سرخ بازي ميدهد گونه هايت را
تو ميداني اينجا كجاست؟!

ربنا آتنا فی دنیا زوجا جمیلا
قدا طویلا
هیکلا شکیلا
ثروتا کثیرا
ماشینا پرشیا
موبایلا نوکیا
و والدینا رو به موتا
آمین یا رب العالمیــــــــــــــــن
ای خداوند متکی
تا کی بخوابم من تکی
یارم تکی
پس کی میشیم ما جفتکی
بعدش بخوابیم لختکی
فرداش بیاریم تفلکی
خدافظ
عشق فقط عشق لاتی
عرق و آب جو قاطی
شیش ماه حبس بی ملاقاتی
یه وقت فکر نکنی لاطیم ما قفط خاطر خاتیم
لره داشته خیار پوست میکنده میگه خدا توش موز بازه
شوشتریه پیتزا میخوره شب باقله میاد تو خوابش میگه
آهای بی وفا دیگه دوستم نداری؟!
از شوشتریه میپرسن زنتو بیشتر دوسش داری یا باقله
رو میگه:ازه مگرات وندیم سر دو راهی!
از صدا و سیما میرن شوشتر با اهالیش مساحبه کنن ...
میان و میگردن دنبال یکی که بشه نشونش داد تو
تلویزیون این طرفو نگا میکنن آقاهه کوره اونورو نگا
میکنن اون یکی قلوچه اون طرف تر یکی فکش کجه
آخر یکیو میبینن عین آدم به دیوار تکیه داده تا بیان
برن طرفش مامانش صداش میکنه:غلوم رضا ...
یارو میره ببینه مامانه چیکارش داره میبینن ای بابا
این که داره میلنگه!!!!
اصفهانیه میاره بالا قورتش میده
|
قصه پونه عشق |
|
تو در آن سوی مر مرها ی احساس
کنار سایبان دیدگانت
طلوع پاک دیدار تو یعنی
در آن آغاز بی پایان رویش
چه زیبا شبنمی از آرزو را
و اینک من کنار دیدگانت
|

تا تو مراد من دهی ، کشته مرا فراق تو ..
تا تو بداد من رسی ، من بخدا رسیده ام...

شب آمد ، یاررا در خواب دیدم
به گردش ، هاله ی مهتاب دیدم
شدم بیدارو چشمم شد پرازاشک
|
|
|
کاش لحظه ی شکفتن عشق تو منو نمی برد کاش حس عاشقونت برای من گل نميکرد دروغ بود اينکه ميگفتی من و يه پائيز زرد منو باش که قصه هامو برات مو به مو ميگفتم می خواستم غرق تو باشم تاکه از نفس بيو فتم روی سنگ فرش نگاهم قدماتو می شمردم تو رو فرياد ميکشيدم نمی ديدمت می مردم حيف که تو لايق عشقم لايق خوبی نبودی رنگ عشق آبيه درياس اما تو رنگ کبودی می تونستی واسه دردام مرحمه يه بوسه باشی يا مثل غربت بارون با نگاهم آشناشی با هزار هزار آرزو دلمو دادم به دستت حالا پس ميگيرم اونو از تو دست غم پرستت |

نمي دانم که دانست او دليل گريه هايم را؟
نمي دانم که حس کرد او حضورش در سکوتم را؟
و مي دانم که مي دانست ز عاشق بودنش مستم
وجود ساده اش بوده که من اينگونه دل بست
|
|
|
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتي از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب ، آئينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا ، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم : حذر از عشق؟ ندانم! سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم! روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم، تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم باز گفتم كه: تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكي ازشاخه فرو ريخت مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت! اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم! بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم |




سایه ای بیش نیستم برای تو
گاه میبینی مرا،گاهی حضورم را حس نمیکنی
انقدر تند میروی که به پایت نمیرسم
و من لعنت میفرستم بر پاهای خسته ام!
با چشمانم صدایت میزنم...
اما باز نمی بینی ام
دستهایت را که پیدا میکنم
گم میشوم در گرمایش
اما چه زود رویای داغم یخ میزند...!
حالا که امدی ای
دیگر نه شاعرم نه عاشق
فقط این پنجره را ببند
تا دلم نگیرد
..........
حالا که امدی ای
دلم برای این ماه و ستاره ها میسوزد
امشب چگونه سر بر بالش خواب میگذارند
با این همه بیداری!
.............
حالا که امدی ای
گریه نمیکنم
این باران
از اسمان دیگری است
...............
حالا که امده ای
خداحافظ
ای همه ی شبهایی که با هم گریه کرده ایم
......
حالا که امده ای...
خواب ميبينم
خواب تورا...
خواب عروسكهايم
خواب دستهاي پدر
......!؟!؟
چشم كه ميگشايم
هيچ كدام نيستند
تنها تكانهاي طنابي رقصان
چشمهايم را پر ميكند...!
باز بچه ميشوم...
نق ميزنم ، بهانه ميگيرم
تو رامي خواهم
دلم براي عروسكهايم تنگ شده
و شوق بوسه بر دستان پدر
بي تابم ميكند
و طناب همچنان ميرقصد..!