اشک در چشمانم رنگ غم دارد
ولی.....
خنده بر لب می زنم
تا کس نداند راز من...........
همیشه به این آرزو خوابم برد ولی هیچ وقت نیومدی.
ولی یک شب از خواب بلند شدم دیدم ماه داره به من نگاه می کنه فهمیدم که تمام شب برام نگهبان گذاشتی ولی من متوجه نشدم....و فکر کردم که تو منو فراموش کردی.
من به تو قول می دم ای خدا که هرشب وقتی دیدم که ماه کامل به من نگاه می کنه و از من محافظت می کند. تا شب بیدار بشینم و با هاش درد دل کنم که خوابش نبره.
اخه نمیدونم من چه گناهی کردم که هر چی خدا رو صدا می زنم و کمک می خوام جوابی نمی شنوم
خدا من دوستت دارم چون عشق را در وجود من نهادی ولی ازت کمک می خواستم که بتونم اون شخصی که واقعا صلاح تو هست را برای دوستی انتخاب کنم ولی جواب را ندادی و من هنوز تنهام.
ولی بدون ای خدا با جواب ندادن هیچ چیزی از عشق من به تو کم نمی شه.
دوستت دارم خدا................
میگن وقتی خیلی تنها می شی می تونی با یه دوست درد و دل کنی یه دوست خوب و صمیمی
حالا اگر دوستی نداشتی باید چکار کنی؟
اگر هم حرفهای دلت رو به کسی نزنی که دق می کنی و از غصه می میری !
راستش توی این دنیا به این بزرگی فقط 4 تا دوست درست حسابی دارم که 3 تاشون اینجا نیستن و این یکی هم که اینجاست خودش کلی گرفتار درس و دانشگاه و .....
یه مدتی دنبال یه دوست خوب می گشتم که بتونم روش حساب کنم و دل به دلم بده و دل به دلش بدم
ولی به قول شاعر: گشتم نبود نگرد نیست
خلاصه خسته و درمانده تر از پیش برگشتم سر جای اولم
ترجیح دادم حرفهام رو اینجا بنویسم لااقل کمی سبک میشم در ضمن اصلا حال و حوصله کتابی نوشتن رو هم ندارم
چشم وقتی زیباست
که پر از اشک باشد
اشک وقتی زیباست
که پر ازغم باشد
غم وقتی زیباست
که برا تو باشد
تو وقتی زیبا هستی
که با من باشی


در دورترها نشسته ام
چون تو غمین
در نگاه خسته ام
انتظاری تلخ به بغض نشسته
غروب لبخند
بر لبانم طرحی تازه بسته
ای مهربان محبوب من
بی تو
از تنهایی خویش هم تنهاترم
بی تو
در بهت ناباور پنجره اشنایی
در فصل غمگین تنهایی
قصه دلتنگیم را بر برگهای گل انتظارم
نوشتم خواندم
هزار بار در سکوت تنها شکستم........!!؟؟؟
اگه تا روز قیامت
داشتنت نباشه قسمت
چشم به راه تو می مونم
با دلی پر از صداقت
اگه با اشکای گرمم
دل سنگ برام بسوزه
اگه جسم من بپوسه
بعد دنیای دو روزه
اگه نقش قصه ها شی
مه روی قله ها شی
بری و از من جدا شی
اگه باشی یا نباشی
من فقط عاشقت هستم
مرهمی رو قلب خستم
این تویی که می پرستم
سرسپرده ی تو هستم
اگه جای تو به این دل
همه دنیا رو ببخشن
میگذرم از هرچه دارم
اگه باشی عاشق من
اگه زنجیر به پاهام
اگه قفل و اگه صدبند
می رسم هرجا که هستی
به تو و عشق تو سوگند
اگه باشی تاجی بر سر
یا که از ذره یی کمتر
دل من داغ تو داره
تا ابد تا روز اخر
اگه با یک قلب تبدار
بشم از عشق تو بیمار
یا وجود عاشقم رو
ببرن تا چوبه ی دار
اگه زندگیم فناشه
طعمه ی خشم خداشه
یا که در حسرت عشقت
روحم از بدن جداشه
اگه قلبم و شکستی
رفتی و از من گسستی
مهربون یا خودپرستی
هرچه هستی هرکه هستی
من فقط عاشقت هستم
مرهمی رو قلب خستم
این تویی که می پرستم
تو بتی من بت پرستم
عشق من...........
به پای تو از دست رفته ایی
تابی نمانده در تنم
افسونگری مکن
من چیستم؟؟؟
به راه تو از جان گذشته ایی
صبری نمانده در دل من
دلبری مکن.........
بد اهنگ شب من
نگاهی اشنا نیست
چه دلتنگ شب من
هوا سنگین تن زخمی شب سرد
سکوت شب پر از لالایی درد
تو رفتی و من از دنیا بریدم
به کنج سایه های شب خزیدم
برام هر گوشه از تو یادگاره
تو ذهنم از تو صدها یادگاره
از اون روزای خوب اشنایی
چه موند با من به جز درد جدایی
من و تو با پای خسته سوی روشنی دویدیم
ای دریغ از کوشش ما که به اخر نرسیدیم
منو با دلواپسیها توی نیمه راه گذاشتی
واسه این شب زده افسوس دیگه احساسی نداشتی
بذار از دو چشمام اشک بباره
شکست من برات فرقی نداره
گناه توست که بر این حال و روزی
بسوز ای دل سزاواری بسوزی
چه داند که درستی کدام است
همدردی را نخوانده
وفا را نشناخته
می کند افتخار بر سنگی بودن خود.......!
اشک در چشمانم رنگ غم دارد
ولی.....
خنده بر لب می زنم
تا کس نداند راز من...........

نام: گمنام
نام خانوادگی: سرگردان
محل تولد: محراب غم
تاریخ تولد مورخ: عشق/ عاشق/ معشوق
ساکن: شهر غم
ادرس: خیابان بدبختی - چهار راه تنهایی - کوچه ی غربت ـ پلاک دلتنگی خانه ی محبت
شغل: شرکت ناامیدی زندگی
مقصد: شهر تنهایی
جرم: عشق و عاشقی
کوله بار: غم و قصه
امیدوارم خودم را دقیق معرفی کرده باشم.

از خود بی تاب شدم
در خود شکستم من
از خواب بی خواب شدم
اه چی می شد که عشق تو
عشقی دروغین نبود
دوست دارم گفتن تو
وعده ای شیرین نبود
وسوسه های تو نگات
منو به دامت انداخت
رنگ قشنگ اون چشات
کار دل منو ساخت
اه که جدایی واسه من
لحظه ی اخرم بود
رفتن تو برای من
شکست باورم بود
عاشق شدن برای تو
بیهوده بود هوس بود
برای تو عمر وفا
کوتاهتر از نفس بود
میون عشقای خدا
عشق تو شد نصیبم
مگر گناه من چه بود
که دادی تو فریبم
تو که رفتی ولی عشق می مونه
نقسم اسم تو رو می خونه
عشق تو توی رگام می جوشه
دل من قدر تو رو می دون

دیگر تو را راحت خواهم یافت
دیگر مسیرت را گم نخواهم کرد
به بیراهه نخواهم رفت
اری..........
برف تو را رسوا می کن
که در زلال ابی چشمانت خود را بیابم
تو چنان خوبی که........
ارامش دریا را به من می بخشی

صدای پاهایت یادم هست
وقتی که امدی
و موج اشفته ی خاک
خبر امدنت را
به انتظار کهنه ی
قلب من سپرد........
بر وسعت شب دوخته ام
و به چشمان تو می اندیشم
پیش از ان که سحر
رنگ چشمان تو را پاک کند.....

اگر چه خسته ام ، به زندگی اسیر یک مدار بسته ام
ولی چو قلب من هنوز می زند
خموش و بردبار می دوم و مژده بهار می دهم

این مثنوی حدیث پریشانی من است
بشنو که سوگنامه ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام
بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد
گفتم مرو که تیره شود زندگانیم
با رفتنت به خاک سیه می نشانیم
گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد
بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد
وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است
معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است
دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است
اصلا کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست فاجعه قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرفهای غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق
اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق
من را به ابتذال نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریا کار زنده اند
این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند
یعقوب درد می کشدوکور می شود
یوسف همیشه وصله ناجور می شود
اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند
منصور را هر آینه بر دار می زنند
اینجا کسی برای کسی کس نمی شود
حتی عقاب در خور کرکس نمی شود
جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندن عاقلانه نیست
ما می رویم چون دلمان جای دیگر است
ما می رویم هر که بماند مخییر است
ما می رویم گر چه ز الطاف دوستان
برجای جای پیکرمان زخم خنجر است
دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش
در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما می رویم مقصدمان نا مشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتراست
از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رویم ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
دیری است رفته اند امیران قافله
ما مانده ایم قافله پیران قافله
اینجا دگرچه ، باب من وپای لنگ نیست
باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج می رویم
ما هم بدون باج به معراج می روی
میان عاشق و معشوق فرق بسیارست
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
هر آنکسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنی
سر خود گیر که این کار خطر ها دارد
دگری گفت قدم در نه و اندیشه مکن
اندرین بحر که این بحر گهر ها دارد
دیگه از بستگی هام بسته شدم، بسته شدم
می زنم تیر به بند بستگی
مگه آزاد بشم ز خستگی
بسه تنهایی دیگه توی قفس
بسه این قفس بدون هم نفس
دیگه بسه تشنگی بدون آب
خوردن فریب و نیرنگ سراب
واسه هر کی دل من تنگ می شه
تا می فهمه دلش از سنگ می شه
دوستی از رو زمین پاک شده
مردی و مردونگی خاک شده
هر کی فکر خود شه تو این زمون
تو نخ آب یخ و گرمی نون
باید حرف دلمو گوش کنم
همه دنیا رو فراموش کنم
دستم و بلند کنم به آسمون
خودمو رها کنم از این و اون
دلمو جدا کنم از آدم ها
سینمو پر کنم از یاد خدا
دیگه بسه دیگه بسه انتظار
ابر رحمت به سر دنیا ببار
شب تاره شب تاره شب تار
آسمون خورشید و بردار و بیار
واسه هر کی دل من تنگ می شه
تا می فهمه دلش از سنگ می ش

کاش می دانستم حضور بی حضورت در روزها و شب های من چگونه این همه پر بهاست .
نبودی اما لحظه لحظه را برای من مهربان تر از هر وجودی آفریدی .
صدایت آرامش لحظه ها را ارمغان بی قراری های دل بی پناه من است .
خنده و شادی تو خاموشی آتش پنهان غم های من است .
نازنینم:
ادعای عاشقی نمی کنم
به نام دیوانگی نام مجنون لیلی را هم کوچک نمی کنم،
به دروغ بارها در گوشت ترانه دوستت دارم سر نمی دهم
اما!
خوب می دانی به لحظه لحظه صدایت محتاجم
بودنت عین نیاز من است
صبور باش به لحظه سپردن وجودم به تو زمان کوتاهی مانده
و برای هدیه دل به دستان مهربانت
کمی صبوری کن:
بچه گا نه ترین بهانه هایم را بپذیر تا مجنون تر از ،مجنون لیلی و عاشق ترین عاشق تو باشم.
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنه کفش فرارو ور کشيد
آستين همت و بالا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شيشه فردا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد و رفت
نامه فرداها رو تا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
زنده ها خيلی براش کهنه بودن
خودش و تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش می خواست ولی
آخرش توی غبارها زد و رفت
دنبال کليد خوشبختی می گشت
خودش هم قفلی تو قفل ها زد و رف

دیدنت عادت شده ندیدنت یه فاجعه
حالا که با این همه احساس تو دنیای غریب این زمونه من و تو تنهای تنهاییم
نذار غربت ما رو از هم بگیره
دیگه از گفتنش نمی ترسم :
دوستت دارم
به وسعت همه احساسم به تو وابسته ام
به التماس تمام نگاهم به تو محتاج
نازنینم
اگه می ترسم اگه بارها بغض احساس ات رو خودم اشک کردم
اشکی که طاقت دیدنش رو ندارم
واسه اینه که از نبودنت
از ندیدنت از نداشتنت می ترسم
بارها گفتم بازهم می گم:
ترسم از تاریکی شب نیست
ترسم از دلتنگی فرداست
زندگي کوتاه تر از آن است که بي حضورت بگذرد
و قلب ها گرامي تر از آنند که بشکنند .
پس اي آشناي غربت دستت را به من بده تا براي يکديگر ستون زندگي باشيم .
زندگي به هر حال از دست مي رود وبه دست نمي آيد
پس درود سبزينه به آنان که دوستشان داريم و نمي دانند ودرود به انان که دوستمان دارند و نمي دانيم... پس ای اشنای غربت دستانت را به من ده و مرا از ثانیه های تلخ انتظار برهان...
واسه دیدنت هر لحظه بی تاب ترم ...
همه نقاشی شديم با دستهای تو مهربون
دو تا رو با هم کشيدی،يکی رو بی هم زبون
به يکی نونوايی دادی ،به يکی يه لقمه نون
به يکی صد تا نشونه، يکی بی نام و نشون
به يکی قصر طلا ، به يکی گوشه خواب
يکی دو تا چتر داره، يکی مونده زير بارون
بالای نقاشيتو، دادی به هر کی پول داره
ولی با اين همه پول،هيچکی محبت نداره
پايين نقاشيت هم با اينکه پولی ندارن
اما چهره اونهاعشق و به يادم مياره
ای خدا کاری بکن از آدم های نقاشيت
يکی هم پيدا بشه بذرمحبت بکاره
سلام بچه ها خوبین راستی من و دوستم یه وبلاگ جدید ساختیم آدرسش هم

دلتنگم دوای من کجاست؟...
گاهی تا اوج خواستن و رفتن پیش می روم اما ...
چقدر کوچکم برای این راه بزرگ و چه نا توانم برای این حادثه عظیم .
چه کودکانه بهانه گیر می شوم بی تو
کاش کمی عاقلانه می دیدم تا بی جهت و بی دلیل دلتنگی هایم را بهانه دلخوری نمی کردم
کمی با من مدارا کن ...
چون کودکی خردسال به کوچکترین سخن تو بدبینانه ترین راه را پیش می گشرم
می بینی ، درک می کنی ، تمام احساسم در عمق وجودم حمله ور شده من برای محار کردن این غوغا ضعیفم ...
چه بی صبرانه برای شنیدن صدای تو ثانیه ها را می کشم
برای با تو بودن سال ها انتظار کشیدم کوتاه بود بودن تو اما گویی از بدو تولد با من بودی
بدنبالت همه راه های پر خار و خس را گشتم بارها زمین خوردم چشمان بی گناهم به چشمان گرگ صفتان پناه برد ( نبودی، ندیدی ،دستم را نگرفتی ) اما همیشه به دنبالت بودم
در این راه پر تلاطم احساس تنها دبودن و تنها رفتن بزرگ ترین ترس من است می دانم چون همیشه کنارم خواهی بود
با این دل کوچک بی آزار کمی آرام تر سخن گوی من برای این همه رنج ضعیفم ...
ترانه تکراری دلم فقط برای تو :
َِِِ«با كدامين فرياد معصومانه به ويرانه هاي دلم پر كشيدي كه نفرت و نفرين بزرگ قلبم قدرت محكوم كردن تو را نداشت
با كدامين نگاه عاشقانه قلبم را فريفتي كه مهلت انتقام نيافت
با كدامين الهام عاشقانه ويرانه هاي دلم را
پيوندي دوباره زدي
براي ماندن تو هر چه فرياد عاشقانه هست خواهم كشيد
براي داشتن تو تمام ويرانه هاي دل را دوباره خواهم ساخت
تنها دليل ماندنم
بي انتها ترين اميد رويا هاي تنهاييم
بگو :
مرا با خود تا انتهاي مهرباني خواهي برد
وبراي شكسته هاي دلم مرهمي دوباره خواهي شد
با تو هر چه هست زيبايي است »
برای از تو گذشتن دیر است ، تمام احساس خواستن در من زنده شده...
علی ای احمد ثانی، به رجعت بال ها وا کن
علی ای مرد دین باز آی و فتح کل دنیا کن
تمنای وصال تو همیشه در زمان جاری
بیا ای ذوالفقار حق که خود تنها جهان داری
امین حکمت احمد ودیعه دارعلم جان
بیا ای زاده کعبه بیا ای حرمت ایمان
بیا ای آیه وحدت پیام عشق و وصل آور
در این تاریکی تردید بیاآیین اصل آور
ز جا برخیز ای سلطان که اختر خانه ویران شد
قمردر حال خاموش است و جنگ دیو و انسان شد
زمین از کفر می سوزد سپهراز درد می بارد
بگو دست خداوندی ز رویت پرده بردارد
سپاه آسمان بر گیر سلاح عشق را بردار
اُراق خسته را زین کن زجان ها کینه را بردار
علی بنگر شب ما را شب تاریک ویرانی
بیا خورشید عدل افروزما ای جان نورانی

خیز وجامه نیلی کن روزگار ماتم شد
دور عاشقان آمد نوبت محرم شد
پای خون دل وا کن دست موج پیدا کن
رو به سوی دریا کن ساحلی فراهم شد
گریه کن گلاب افشان گل به خاک می افتد
باد مهرگان آمد قامت علی خم شد
نبض جاده بیدار از بوی خون خورشید است
کوفه رفتن مسلم گوئیا مسلم شد
ماه خون غبار آمد جوش اشک و آه آمد
رایت سیاه آمد کربلا مجسم شد
هر که رو به دریا کرد آبروی ساحل شد
خنده را ز خاطر برد هر که گریه محرم شد
تشنه اضطراب آورد آب می شود عباس
گو فرات خیبر شد مرتضی مصمم شد
نوبت حسین آمد که آورد به میدان رو
نُه فلک به جوش امد منقلب دو عالم شد
خاک شعله پوش آمد شط د رخروش آمد
آسمان به جوش آمد کشته اسم اعظم شد
بر سر ازغم زهرا خاک می کند مریم
وا مصیبت خاتم تازه داغ آدم ش
دلم خسته است ...
تنهایی بازم داره بازی در میاره بازم آرزوهای شیرینم رو با شیطنت قلقلک می ده...
گفته بودم چقدر از تنهایی می ترسم...
چشمام دیگه دلم و یاری نمی دن ....
دلم تنهاست ...
سخته آدم از دل خودشم خجالت بکشه
واسه یه قطره اشک که
همه دلتنگی ها رو بشو ره و ببره ...
چقدر التماسش کنم و جوابی نشنوم؟
اگه دلم واسه درداش دست به دامن
چشمام نشه پس غم شو رو شونه کی بریزه ...
یه روزی نوشتم: به خدا چشمها اشک را دوست دارند چون نگهبان دل اند
پس کو چشم های من چرا دست و دلباری نمی کنید چرا به داد دل نمی رسید ،
منم شکایت شما رو به خدا می کنم میگم اونجا که دلم شکست چشمام عین خیالشون نبود میگم اونجا که دلم تو گرداب تنهایی دست و پا می زد چشمهای من خوابیدن و به روی خوشون نیاوردن
ببینید چه ساده التماستون می کنم حالاکه خنده از روی لبام پرکشیده
حالا که غم تنهایی و دوری داره ذره ذره وجودمو آب می کنه
شما اگه نبارید دلم تو غصه هاش می میره
می بینی خیلی سخته آدم وام دار چشماش بشه
اشک نمی خوام ...
غصه نمی خوام...
حتی چشمای بی وفا رو هم دیگه نمی خوام...
دل داغون و دربه در رو هم نمی خوام...
فقط بهش بگید یکی اینجا این گوشه دنیا داره از غم نبودنش از غصه ندیدنش بال بال می زنه
بهش بگین اگه دیر بیای اگه یه روز نیای اگه دلخوشی صدات نباشه...
نذار چشمام بیشتر از این واسه دلم ناز بکنن ...
نذار دلم تو غصه هاش زنده به گور بشه ...
چند وقتی است حس می کنم خیلی دلم برای خودم تنگ شده
همه اش دلم می خواهد فرصتی پیدا کنم تا لحظاتی رو به روی خودم بنشینم و حرف بزنم.حرف حسابی که نه،فقط یک کمی درد دل!
دلم می خواهد حرف آن روزهایی را بزنم که همه چیز راحت اتفاق می افتاد.همه چیز،حتی لبخندها و دوستی ها.
دلم می خواهد حرف آن روزهایی را بزنم که وقتی بغض
گلویمان را می گرفت،مجبور نبودیم جلویش را بگیریم.می زدیم زیرگریه واز کسی هم خجالت نمی کشیدیم.خنده هامان هم راستی راستی بود،زورکی نبود.اصلاً هیچ چیز الکی نبود.
اما نه؛ چرا! قهرهامان الکی بود؛شب که می خوابیدیم یادمان می رفت که قهریم وصبح دوباره سلام می کردیم وهمه چیزمان را،حتی مداد رنگی وآب نباتهایمان را هم به یکدیگر تعارف می کردیم.
اما حالا مدتی است که خیلی دلواپس خودم هستم.آخرهرقدر می گردم ،پیدایش نمی کنم.اصلا خبری از «خودم» نیست! ای کاش یک روز توی همین روزهای تبدار،توی یکی ازکوچه پس کوچه های تکراری چشمم به «خود»م می افتادو اون وقت بغلش می کردم ومی گفتم:«تقصیر من نبود،ببخشید...»
از او می خواستم تا دوباره با من رفیق باشه و آشتی کنه و من به او قول می دادم که دیگه گمش نکنم.و از او می خواستم تا دلی به من بدهد که جای همه آدم ها باشد: حتی آن پسرکی که آدامس هایش تنها دارایی اش است و آن پیرمرد کوری که فالهاش روی دستش مانده.دلی که جای دوست داشتن داشته باشد.شما را به خدا اگر یک روز او را دیدید به او بگوییدکه چقدر منتظرش هستم.بگویید که چقدر دلم براش تنگ شده.بگویید که برگردد.
راستی فکر نکنید آن «خود» مرا نمی شناسید.آن «خود» من شکل «خود» شماست.شکل «خود» همه آدمهای این گیتی.نشانی من هم،همان نشانی شماست!

پی نوشت : خدایی آدم ۲ تا دوست مثل ندا و الهه داشته باشه نیازی به دشمن خونی نداره .