نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم الهی بخت برگردان از این بختی که من دارم به عشق هر که
دل دادم از اول خصم مادرزاد شد به هر کس مهر ورزیدم عاقبت نامهربانم شد ز هر جا پا نهادم پای امیدم
به تنگ آمد به هر کشتی نشستم پیش کشتی یک نهنگ آمد ز هر جا بگذرد طابوت من غوغا به پا خیزد
چه سنگین می رود مرده که از بس آرزو دارد

من یه لال بی زبونم
که به لب رسیده جونم
تا حالا کسی ندیده رنگه خنده بر لبونم
دختری رو دوست میدارم
منی که زیون ندارم
اخه احساسه دلم رو
چه جوری به لب بیارم
زبونه چشمامو او نمیدونه
تو نگاهم رازمو نمیخونه
با اشاره چه جوری هالیش کنم
مگه دل میتونه اروم بمونه
ای خدا ای خدا میخوام که فریاد بزنم این سکوته جون گدازو بشکنم
به دو لبهام که میخوان سخن بگن تا به کی مهر خموشی بزنم
قلب تو میشکافد و من احساس مرگ میکنم
بغض در گلوی تو و من یاد اشک میکنم
پرنده زخمی بال و شکسته تن
روی زمین میخرامد و من پرواز میکنم
صدای تو میپیچد توی سرم
به نوای زیبایت رام میشوم
خسته از گفتن و شنودنی
خسته چشمان تو و من خواب میشوم
دلت آب میخواهد و فریاد میکنی
من از صدای داد تو بیدار میشوم
دست میزنی به آب و میزنی به من
دستان تو به آب میخورد و من پاک میشوم
باور کن دوستت دارم ... باور کن قلبی را که خالصانه تو را باور دارد ...
باور کن که تمام وجودت را باور دارم ... باور کن قلبی را که فقط برای تو
می تپد ... کاش می شد بغض های دوری از تو را در خود از بین ببرم
من تمام خوبی هایت را به دست قاصدک عشق می سپارم تابدانی
چقدر دوستت دارم ...
آرزوم اینه که دستام تو دستای تو باشه .. تنگی این دل عاشق با نوازش تو واشه
واسه چی خدا نخواسته من تو آغوش تو باشم ... قول می دم با داشتن تو
هیچ غمی نداشته باشم ... همه هستی قلبم تو ۲ حرف خلاصه می شه
عشق تو ... بودن با تو ..
دو نیازه زندگیمه پرم از ترانه تو گر چه واژه ها حقیرن ....
راز عشق منو هیچ کس غیر مهتاب نمی دونه تنها شاهد واسه گریه و تنهاییم اونه
چی می شد من تو رو داشتم .... واسه گریه سر رو شونه هات می ذاشتم ...