تبليغاتX
من خدا را دوست دارم چون عشق را.....
من خدا را دوست دارم چون عشق را در وجود من نهاد

نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم الهی بخت برگردان از این بختی که من دارم به عشق هر که

دل دادم از اول خصم مادرزاد شد به هر کس مهر ورزیدم عاقبت نامهربانم شد ز هر جا پا نهادم پای امیدم

به تنگ آمد به هر کشتی نشستم پیش کشتی یک نهنگ آمد ز هر جا بگذرد طابوت من غوغا به پا خیزد

چه سنگین می رود مرده که از بس آرزو دارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 16:10  توسط هاشم  | 

میگم از خودم از اون چيزي که داره اتفاق ميوفته از حسي که هيچ وقت خيال تنها گذاشتن منو نداره خيلي سعي
کردم بدون درگيري باهاش حلش کنم يه جوري کنار بيام باهاش ولي نشد ديگه مجبورم بجنگم باهاش

آره!!!! خسته ام خيلي خيلي خسته ام از خودم از زندگي به يه تغير احتياج دارم جوري که بتونم زندگي رو ادامه بدم فکر نکن که بريدم خسته شدم از تنهايي از اينکه يکنواخت باشم خسته ام

مي ترسم از اين لجنزار زندگي از اين بادهاي هر ور رو از اين نورهاي رزد سرد مي ترسم از خودم از اون چيزايي که اطرافمه از رابطه اي که دوستي رو به کثافت ميکشه ازين ميترسم که تنهايي سقوط کنم به قعر رذالت 
متنفرم ازين زندگي از بازيچه شدن از قولهاي بي عمل از هر حيوون آدم نما از هر بوي بظاهر خوش زن از هر کاري که شرف آدمي رو به باد ميده از فروش عاطفه از التماس براي تنفس تو هواي وقاحت

عشق مي ورزم به هرچي سادگي به هرچي قلب پاکِ به هر بازيِِِِِ بي آلايش رو صحنه ي زندگي به هر حرف بي غرض
به اون چشمي که کلي حرف داره به اون قطره اشکي که توي خفا از گوشه ي چشمي ريخته شد به اون چک چک قطره ي بارون تو لحظه ي تشنگي به ديدن ستاره ي قطبي تو لحظه ي سر گشتگي تو کوير

دلم تنگ شده براي بچگيم براي خنده اي از ته دل براي صميميت هاي قديميم براي لحظه اي سوء استفاده نکردن از صميميت آدمي براي لحظه اي آرامش واقعي

بيا نذار نذار تو گرداب زندگي غرق بشم نذار بوي خوش آدم بودن رو از دست بدم نذار دفعه ي بعد که اومدي اينجا از بوي مردار آدميت به تهوع بيوفتي الان به کمکت احتياج دارم فردا شايد دير باش
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 0:13  توسط هاشم  | 

 

من یه لال بی زبونم

که به لب رسیده جونم

تا حالا کسی ندیده رنگه خنده بر لبونم

دختری رو دوست میدارم

منی که زیون ندارم

اخه احساسه دلم رو

چه جوری به لب بیارم

زبونه چشمامو او نمیدونه

تو نگاهم رازمو نمیخونه

با اشاره چه جوری هالیش کنم

مگه دل میتونه اروم بمونه

ای خدا ای خدا میخوام که فریاد بزنم این سکوته جون گدازو بشکنم

به دو لبهام که میخوان سخن بگن تا به کی مهر خموشی بزنم

 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 23:57  توسط هاشم  | 

قلب تو می‌شکافد و من احساس مرگ می‌کنم

بغض در گلوی تو و من یاد اشک می‌کنم

پرنده زخمی بال و شکسته تن

روی زمین می‌خرامد و من پرواز می‌کنم

صدای تو می‌پیچد توی سرم

به نوای زیبایت رام می‌شوم

خسته از گفتن و شنودنی

خسته چشمان تو و من خواب می‌شوم

دلت آب می‌خواهد و فریاد می‌کنی

من از صدای داد تو بیدار می‌شوم

دست می‌زنی به آب و می‌زنی به من

دستان تو به آب می‌خورد و من پاک میشوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 2:5  توسط هاشم  | 

باور کن دوستت دارم ... باور کن قلبی را که خالصانه تو را باور دارد ...

   باور کن که تمام وجودت را باور دارم ... باور کن قلبی را که فقط برای تو

   می تپد ... کاش می شد بغض های دوری از تو را در خود از بین ببرم

  من تمام خوبی هایت را به دست قاصدک عشق می سپارم تابدانی

  چقدر دوستت دارم ...

آرزوم اینه که دستام تو دستای تو باشه .. تنگی این دل عاشق با نوازش تو واشه

  واسه چی خدا نخواسته من تو آغوش تو باشم ... قول می دم با داشتن تو

 هیچ غمی نداشته باشم ... همه هستی قلبم تو ۲ حرف خلاصه می شه

 عشق تو ... بودن با تو ..

 دو نیازه زندگیمه پرم از ترانه تو گر چه واژه ها حقیرن ....

 راز عشق منو هیچ کس غیر مهتاب نمی دونه تنها شاهد واسه گریه و تنهاییم اونه

 چی می شد من تو رو داشتم .... واسه گریه سر رو شونه هات می ذاشتم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 2:50  توسط هاشم  |