ازم پرسيد من را بيشتر دوست داری یا زندگيت را ؟؟ گفتم زندگيم را..ناراحت شد و رفت..اما نميدانست تمام زندگيم اوست
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 2:49  توسط هاشم
|
فصلی سبز با حضور دلهای همیشه سبز و پاکمان جای خود را به پاییزی زرد و ارغوانی داد
و فریاد برگها در زیر قدم هایمان را دوباره زنده کرد!
این فصل زرد و ارغوانی با تمام زیبایی هایش با گذر مهتاب از آسمان شبهایمان
هم اکنون به فصلی به یاد ماندنی و خاطره انگیز آرزوی دو قلب عاشق نزدیک شد
همان فصل سپید با حضور سبز و همیشگی تو !
فصلی که زیبایی و شکوهش تنها با حضور تو در کنار من مثل همیشه طبیعی خواهد بود!
قدم در زیر آسمان این شهر سپید با تمام سردی باز برایم گرمایی دوباره می دهد
گرمایی دوباره می دهد تا با عطر پاک نفسهایت زندگی کنم و آرزوی دیداری دوباره با عزیزم به حقیقتی باور نکردنی برسد و
دست در دست هم به فراسوی آسمانها پر بکشیم! آری به همان شهر سوخته عشق که وعده اش را آن زمانها برایش داده ام
اینهمه احساس عاشقی ، سرودن ترانه زیبای زندگی ، قدم در زیر برف زمستانی...
چقدر زیبا و رویایی اما با دلی ساده و غوغایی !! اگر نمی دانی بدان گل یاس من ، اگر نمی دانی بدان ،
بدون حضور تو ترانه های زندگی ، زمزمه های دلتنگی و عاشقی
همه و همه تلخ و حتی تلختر از زهری می باشد که یک حیاط را از زندگی بدور می کند
بهار زندگی من با شکوفا نشدن غنچه زیبای چهره ات ، بدوت راحتی و دلخوشی تو
من مرگ را برای این وجود خسته ام دلخوشی می دانم! آن وقتها که لب به سخن وا می کنی و از چهره ات شادی می بارد
نازنینم برای این قلب کوچکم دنیایی بزرگ را با دو دست مهربانت تقدیم می کنی!
شبها که به آسمانها خیره می شوی و عکس مهتاب چشمهایت بر حوزچه قلبم سایه می اندازد ، انگاه احساس می کنم همان
ستاره آسمانهای قلب تو می باشم . اینها احساس یک کبوتر در دام افتاده صیادی به نام عشق هستند
کبوتری که نامش مجنون است و در پی لیلای گم کرده اش می باشد!
اگر می خواهی این کبوتری که بالش شکسته و خون از بدنش می بارد ، را دوا و درمان کنی ، و آزادش کنی از جستجوی بی ثمرش پس تو همان دوا دهنده و لیلای این مجنون در به در باش و با تمام وجودت بگو که عزیز دلمی ، همراه و هم درد منی
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 2:46  توسط هاشم
|
همیشه از این می ترسیدم که روزی فرا رسد که دیگر در قلبت جایی نداشته باشم...
همیشه می ترسیدم تو روزی عشقم و آن قلبی که دیوانه تو هست را فراموش کنی ...
همیشه میترسیدم که به آن وعده هایی که به من دادی عمل نکنی و همه را فراموش کنی...
اینک نیز من گل خشکیده ای هستم که برای تو زمانی زیباترین گل در باغچه زندگی بودم....
اینک ستاره ای در زیر ابرهای سیاه دلت شده ام که روزی روزگاری درخشانترین ستاره قلبت بودم....
اینک من مرد تنهایی شده ام که روزی زندگی تو هستی تو و تمام وجود تو بوده ام....
هیچگاه حتی در خواب هم چنین لحظه ای نمیدیدم که تو از من دلسرد شده باشی...
اگر میگفتند عشق در این زمانه وجود ندارد و در دلها یک ذره محبت ووفا نیست باورم نمیشد و میگفتم
تو با همه دلها فرق داری .... تو برایم بهترین و عزیزترینی حالا من تنهایم و دیگر احساس عاشقی نمیکنم....
احساس میکنم مجنونی هستم که لیلایم مرا به دست فراموشی سپرده است
همیشه از این میترسیدم که روزی تو بیخیال من شوی و دیگر هوای این دل خسته و عاشق مرا نداشته باشی....
تو بی خیال باش من میسوزم ؛ تو فراموشم کن من تا ابد تو را دوست خواهم داشت....
دوستت خواهم داشت با همه بی وفاهی هایت و همه شکنجه های عشقت!
از هر چه میترسیدم اینک همه برایم اتفاق افتاد و من از همان آغاز پایان قصه عشقمان رامیدانستم اما به عشق و امید تو
باز هم با تو ماندم ؛ سوختم و ساختم.... مرا با آتش بی محبتی هایت بسوزان تا لحظه ای که بمیرم......
اما مطمئن باش ای بی وفا که : من دیوانه بی خیال تو نخواهم شد......
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 2:43  توسط هاشم
|
چند روزی هست که می خواهم بنویسم اما بی حوصلگی و رخوت ، شاید به خاطر دلمشغولی های زندگی
بدجور فرصتامو ازم گرفته نزدیک دو ماه از پاییز هم گذشت مثل برق ، مثل باد به همین سادگی ...
نه اینکه فکر کنی چیزی برای نوشتن نیست ها ... نه هست ، فراوان و جسته گریخته
اما گاهی ، رخوت ، چنان در من نفوذ می کند که درمانی برایش نیست جز خزیدن زیر گرمای لحاف
و زانو را در شکم حایل کردن و به یاد روزهای نارس بودن ، خوابیدن و گاهی وقت ها هم ، نیمه خواب
نیمه بیدار سرک می کشم زیر تخت تا ببینم کسی آن زیر مخفی نشده باشد هنوز که هنوزاست این عادت
کودکی با من مانده شاید روزی در همین سرک کشیدن ها با جن ماده ای رفیق شدم .... خدا را چه دیدی ؟!؟
دیروز به این فکر می کردم که اگر تنهایی هر آدمی شکل فیزیکی میگرفت و یکی میشد شبیه خودش
آنوقت من و مثلا تنهایی ام وقتی خیلی دلمان می گرفت با هم قهر می کردیم آنقدر قهر می کردیم تا یکی
پیدا شود آشتیمان دهد آنوقت کسی که مارا آشتی میداد با تنهایی اش میشد دوست مشترک من و تنهایی ام
بعد تنهای من با او دوست میشد و تنهایی او با من اینطوری نصف من پیش او بود و نصف او پیش من
بعد ... بگذریم , اصلا هیچی .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 2:38  توسط هاشم
|
دوباره عشق ، دوباره من ، دوباره تو و دوباره ما... من و تو یعنی دو همنفس ، دو همدرد ، دو عاشق ، دو دلدار ،
من و تو در میان عاشقان ، بهترینیم از سایه نیز به هم نزدیکتریم ... به وجود چنین عشقی افتخار می کنم
زیرا برایم هم هم نفس است هم همدرد ... برایم در بی راهه های زندگی هم نشان دهنده جاده است و هم هدایت کننده ...
من و تو یعنی دو قلب پر تپش دو احساس غوغایی و یک قصه به یاد ماندنی ... دوباره عشق ...
و دوباره قصه های بی پایان عاشقی...! با وجود تو زندگی را زیبا می بینم و برایت عاشقانه می نویسم ...
تنها مقدس ترین نام در زبان تو هستی ، درخشان ترین ستاره در آسمانهای تیره و سیاهم تو هستی ،
تو قصه و افسانه نیستی ، نامی نیستی که پاک شوی از دفتر عشق این مجنون ... تکه ابری نیستی
تا با وزش بادهای زمانه از آسمان پر نقش این دل محو شوی ... تو پاک ترینی ، تو زیباترینی ...!
در میان تمام قصه های تو پایداری و یک حقیقت شیرینی... می گویند عشقی که در این زمانه است
زودگذر و خالی از شور عشق است ! اما اینها همه قصه و رویایی بیش نیستند زیرا ما دو تا همنفس عاشق و
دو تا روح در یک جسم هستیم که در مقابل دیگران از نگاه عشق پایدار ترین و پاک ترینیم...!
و باز من و تو ، یک حقیقتی دیگر در صحنه روزگار عاشقی پس از لیلی و مجنون ...
حتی قصه لیلی و مجنون را نیز از صحنه روزگار محو خواهیم کرد و آن زمان دیگر هیچ عشقی نخواهد بود
که شایسته برابری با عشق این دو دلدار را داشته و تا پایان ابدی و محو نشدنی از صحنه های باشند ...
هیچکس مثل تو لایق این همه احساس های پاک عاشقانه نیست ... کسی به پاکی عشقی تو در این سرزمینها نیست
و هیچ چهره ای این گونه مثل تو ماه نیست تو یک عشق پاکی تو یک مرهم دردی تو همان ناخدای کشتی
این دریای عشقم هستی پس همان باد می شوم و می ورزم تا با هم به سرزمينهای خوشبختی سفر کنیم
با همان قایق نجات مهربانی های توو دوباره با غروری دیگر دست در دست هم سفر به سرزمین خوشبختی ها
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 23:58  توسط هاشم
|
عاشقانه می نویسم با قلمی به رنگ سبز و با دلی به رنگ آبی مینویسم از تو که بهترینی...
مینویسم از آن قلب مهربانت ، از آن چهره ماهت .... مینویسم از تو که همان فرشته نجات این قلب شکسته منی ...
مینویسم از تو که برایم بهترینی عزیزم با چشمهای خیس مینویسم که مرا تنها نگذار و با دلی پر غرور مینویسم
که تا آخرین لحظه نفسهایم ، هم نفس تو هستم... یک قلب کوچک و پر از درد و غصه دارم ،
همین قلب یک عالمه آرزو و عشق درونش نهفته است.... آرزوی به تو رسیدن و با عشق تو زندگی کردن...
چه لحظه زیبایی است لحظه ای که ما بهم رسیده ایم و آنگاه که دست در دستان هم
گذاشته ایم در کنار دریا ایستاده ایم و لحظه غروب خورشید را می بینیم چه لحظه زیبایی است لحظه به هم رسیدنمان...
آن لحظه را با دنیا نیز عوض نخواهم کرد ، چون برای رسیدن به آن همه چیز را زیر پا گذاشته ام و
قید همه کس را زده ام... خاطرات گذاشته را از دلم سوزاندم به خاطر تو و در قلبم همه اسمها برایم
بی گانه اند و تنها تو را می شناسم ، قلب مهربان تو و اسم مقدست را....
تنها کافی است لحظه های سخت زندگی ام را با نام تو آغاز کنم آنگاه آن
لحظه های سخت برایم چه آسان می شود! می نویسم از تو که هیچکس به زیبایی تو برایم نیست
هیچکس به جز تو لایق این قلب پر احساس من نیست ....! با قلمی به رنگ سبز ، با احساسی به رنگ آبی ،
با آرامش عاشقانه می نویسم از تو که بیشتر از همه کس و همه چیز دوستت دارم عزیزم....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 23:50  توسط هاشم
|
تو همانی هستی که من میخواستم.... تو همانی که سالها در انتظار او نشسته بودم....
همانی هستی که آرزویش را داشتم ، همان همسفر یکرنگ و عاشق!
در این راه پر فراز زندگی تنها با تو می توانم به سلامت و سربلندی به پایان جاده برسم!
همسفرم باش ، دوستم داشته باش ، تا من نیز در این راه دشوار حافظ آن قلب عاشق تو باشم عزیزم....
راه زندگی ، راه پر پیچ و خمی است ، در این راه دستهایم را هیچگاه رها نکن
و تا پایان راه با صداقت و یکرنگی با من باش. اینک که اسیر قلب مهربان تو شده ام دیگر راهی برای بازگشت نمی بینم
من دیوانه آن قلب مهربانت شده ام ای هم نفس من.... تو همان خونی هستی که در رگهای من جاریست ،
تو نباشی خونی دیگر به قلب من نخواهد رسید و دیگر امیدی برای زندگی نخواهم داشت...
تو همان قله خوشبختی هستی که برای رسیدن به آن خودم را به آب و آتش خواهم زد...
این قلب من بی ارزش است ، جانم را فدای آن عشق پاکت خواهم کرد عزیزم.... ای همسفرم ،
میدانم تو لیاقت این قلب عاشق مرا داری ، و دیگر تو آن را بازیچه خودت قرار نخواهی داد
، با افتخار دستانت را میگیرم و با دلی پر غرور عاشق تو می مانم ..... همیشه در جستجوی تو بوده ام
و اینک که تو را به سختی به دست آورده ام مطمئن باش تو را به آسانی نیز از دست نخواهم داد....
بدون تو این زندگی برای من جای ماندن نیست ، بدون تو نفس کشیدن محال است ای هم نفسم!
بدون تو این زندگی برایم سیلابی است که هر لحظه ممکن است مرا به خود به باتلاق غم و غصه بکشاند!
اینک میخواهم به تو بگویم همان کلامی که مدتها بود به زبان نیاورده بودم ، همان کلام عاشقانه ،
با چشمانی خیس دلی عاشق ،اگر باور داشته باشی دوستت دارم.دوستت دارم عزیزم چون تو لایق این دوست داشتنی !
اگر میگویم دوستت دارم ، از اعماق قلب عاشقم ، با یکرنگی و با فریاد میگویم تا همه عاشقان بفهمند
که چقدر دوستت دارم. اسیرم برای همیشه و تا ابد ، تو نیز اسیرم باش ،مثل من ، برای همیشه و تا ابد!
هم نفسم باش ، همسفرم باش ، دوستم داشته باش ، زیرا من با همین دوست داشتن تو زنده خواهم بود....
با اینکه از پایان می ترسیدم ، اما با تو آغاز کردم و دیگر به پایان نمی اندیشم!
من به آن لحظه ای می اندیشم که به تو رسیده ام و در سرزمین عشاق دستان تو را بالا آورده ام و
با فریاد میگویم که :: دوستت دارم ! میخواهم از همه عاشقان عاشقتر باشم و از مجنون قصه ها دیوانه تر!
چه بگویم از تو که هر چه بگویم باز کم گفته ام! سکوت میکنم تا صدای مهربان و آن حرفهای عاشقانه ات را بشنوم!
آری تو همانی که من میخواستم ، تو همانی که مدتها در پی او بوده ام! دوستت دارم.... بیشتر از همه کس و همه چی
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 3:0  توسط هاشم
|
اي کاش مي توانستند از آفتاب ياد بگيرند که بي دريغ باشند در دردها و شادي هاشان حتي با نان خشک شان و کاردهاي شان را جز از براي قسمت کردن بيرون کاغذتم ...احساساتت رو روم بنويس .عصبانيتهات رو روم خط خطي کن . اشکاتو باهام پاک کن.حتي اگه سردت شد بسوزونم تا گرم بشي .فقط دورم ننداز در شيريني بوسه غرق بوديم كه ناگهان شوري اشك رابر لبانم احساس كردم و فهميدم كه اين بوسه ي جدايست گريستن خوب نيست مگر بشود جوري گريست که چشمها نفهمند روزي که گفتي منتظر باش و رفتي تنها شدم وگريستم ، اما هم اکنون تنها نيستم انتظار با من است ولي هر دو با هم مي گرييم دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم.
بعد از رفتن تو فقط من مانده ام و روزهايي كه بي تو تكرار مي شوند و من در خلوت شبهاي بي ستاره ام از به تو انديشيدن عادتي ساخته ام دراز به درازاي آرزوهايي كه برايت داشتم و هنوز نمي دانم برق نگاه كدامين ليلي ني ني چشمان تو را خيره كرد و تيشه ي عشق كدامين فرهاد ريشه ي عشقمان را خشكاند ! اما ميدانم كه چون مجنون تا ابد در بيابان چشمانت به انتظار تو خواهم ماند.... شبي از پشت يک تاريکي غمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفري صدا کردم. تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم . پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روئيد با حسرت جدا کردم . اون كه مي گفت جونش به جونت بنده حالا داره به گريهات مي خنده.
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 2:58  توسط هاشم
|
و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه دلتنگی اسیرم.... باز دلم از دنیا و از این زندگی گرفته است....
سهم من دراین لحظات تلخ دوچشم خیس است ویک قلب شکستهقلبی شکسته که دیگر هیچ امیدی به زندگی دوباره ندارد!
احساس تنهایی میکنم ؛ احساس میکنم تنهایی دوباره جای خالی عشق را با حضور سردش پر کرده است
تمام نگاهم به قاب عکست است تو را میبینم و حسرت آن روزهای شیرین با هم بودنمان را میخورم
و دوباره چشمهایم مثل همیشه بهانه تو را میگیرند! چه یادگاریهای تلخی را از عشقمان برجا گذاشتی .....
دو چشم خیس ؛ یک قلب شکسته و نا امید ؛ چند خاطره تلخ ؛ یادگاری از عشق تو بود ای بی وفا!
دلم خیلی گرفته؛اینبار دیگر کسی نیست که دلم را با حرفهایش آرام کند ؛ با من درد دل کند و به من امید و دلگرمی بدهد؛
دیگر کسی نیست که با دستان مهربانش اشکهای مرا از گونه هایم پاک کند و مرا نوازش کند
تنها خودم هستم دل پرازدردم است ویک بغض کهنه درگلویم هوای دلم ابری است ودلگرفته؛کاش دلم بارانی میشد
تا از این حال و هوای تلخ بیرون بیایم کجایی ای یار بی وفایم ؟ کجایی که زندگی بدون تو یک کاووس است!
دلم بدجور هوایت را کرده است ؛ چرا رفتی؟ رفتی و دلم را با خود نبردی ....
رفتی اما بدان که اینجا تنهاترازمن دیگرهیچ تنهایی نیست ؛رفتی اما بدان که دیگر در این دنیاهیچکس مثل من دیوانه وار
تو را دوست نخواهد داشت..... هنوز هم چشمهایم از دوری تو بارانی است ؛ و هنوز هم تو
با همه بی وفایی ها وسنگ دلی هایت برای من مقدس وعزیزی تو لیاقت این قلب شکسته مرا داری وخواهی داشت....
و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه درد نگفته در دلم اسیرم!
کاش بودی و با من درد دل میکردی ؛ کاش بودی و مثل گذشته به من امید میدادی....
مرا با ان صدای مهربانت آرام میکردی ؛ مرا با آن کلام رویاییت درمان میکردی....
همان کلامی که گویا مدتی است فراموش کرده ای و دیگر بر زبان نمی آوری....
اما من هنوز هم به تو میگویم آن کلام مقدس را .....! دوستت دارم عزیزم... زندگی بدون توهمین است
دلتنگی؛غم غصه؛ گریه!زندگی بدون توهمین است یک دل ابری وگرفته و یک عالمه درد دردل!
همانی قلبی که با حضورت یک خانه سرخ و پر از صفا و صمیمیت شده بود
اینک یک ویرانه شده ؛ که در آن ویرانه یک پنجره شکسته و بسته رو به خوشبختی
یک قاب شکسته از عکس تو و یک دنیا دلتنگی است دلم بدجور گرفته است ؛ دلی که دیگر حتی با بهانه های چشمانم
نیز آرام نمی شود! چشمانم از من شاکی اند ؛ قلبم مرا نفرین میکند و دستانم تشنه گرفتن دستان مهربان تو اند!
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 2:20  توسط هاشم
|
او دیگر مال تو نیست! ای دل شکسته من چقدر تو ساده ای ، و باز هم در
راه عشق به بن بست رسیده ای! چه با اطمینان عاشق شدی و چه لحظات شیرینی
را با عشق سپری کردی اما پایان قصه عشق آنقدر تلخ بود که همه آن لحظات شیرین را با خود به گرداب برد.....
غرورت را شکستی ، اینهمه خودت را زیر پای آن بی وفا خورد کردی اما هنوز هم بیخیال او نشده ای !
چقدر تو دیوانه ای ای دل ساده من! به تو حق میدهم ای دل ،
به تو حق میدم که اینگونه خودت را برای یک بی وفا خورد و شکسته کنی!
ای دل ساده من میدانم اگر این بار در باتلاق عشق فرو روی دیگر کسی نیست که تو را نجات دهد!
در این دنیا دیگر نه عشقی اینگونه نصیب تو می شود و نه دلی اینگونه اسیر تو میشود!
قحطی محبت و عشق آمده و دلهای عاشق همه در به درند!
ای دل عاشق و شکست خورده ام چشمهای مرا هم دریاب به خدا دیگر یک قطره اشک هم در آن نیست!
تو عاشق دلی هست که سنگ شده ، و یک ذره هم تو را درک نمیکند!
اگر درک میکرد حال و هوای تو اینگونه ابری و دلگرفته نبود!
با اینکه میدانی عاشق یک دل سنگ هستی ، عاشق یک بی وفا و بی محبت هستی اما باز مثل دیوانه هایی
که امیدوار به زندگی هستند با او مانده ای! من از تو شاکی ام ای دل شکسته خورده ....
تو با ماندنت با یک بی وفا دو چشم بی گناهم را از من گرفتی و مرا در آتش عشق بی فرجامت سوزاندی!
ای دل بی خیال آن بی وفا شو! او دیگر مال تو نیست! او دیگر هوای تو را ندارد و قدر تو را نمیداند.....
او دیگر مال تو نیست و مثل گذشته مجنون تو نیست! تو دیگر خریداری نداری ، چون یک دل شکسته و در به دری!
دلی هستی که هنوز در گرو یک دل بی وفایی ! دل هیچکس دیگر با تو نیست ، چون دیگر کسی عاشق یک دل شکسته
و سوخته مانند تو نمیشود! ای دل ساده من در همان قفس سرد و بی محبتی که اسیری بسوز و نابود شو
چون خودت وارد آنجا شدی اما بدان که دیگر: او مال تو نیست! ای دل شکسته ام بی خیال آن بی وفا شو
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 2:16  توسط هاشم
|
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد رهگذري
بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم ...
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 1:32  توسط هاشم
|
کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش کني. پيش از آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ، فکر مي کردي ميتواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت کو ه ها سرک مي کشد در کنارش باشي .
کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ، وقتي به خودت مي آيي که حتي ردي از او در خيابان نيست فکر مي کردي ميتواني با او به همه باغها سر بزني ، هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها مي رفتي ، هنوز ساعتهاي صميمانه اي بايد با او اشک مي ريختي
وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز پيراهن خوشبختي را کا ملا بر تن نکرده اي ، وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي ناباورانه او را در کنارت نمي بيني ، فکر مي کردي دست در دست او خنده کنان به آن سوي نرده هاي آسمان خواهي رفت تا صورتت را پر از بوسه و نور کند .
او که ميرود ، او که براي هميشه مي رود آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را فراموش ميکني ، از عقربه هاي ساعت ميگريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد
راستي اگر هنوز او نرفته ؛ اگر هنوز باد همه شمعهايت را خاموش نکرده ؛ اگر هنوز مي تواني برايش يک گل بفرستي و غزلي از حافظ بخواني پس قدر تک تک نفسهايش را بدان
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 23:10  توسط هاشم
|
زندگی سه چیز بیشتر نیست :
۱ ) به اجبار به دنیا امدن
۲ ) با غم زیستن
۳ ) با ارزو مردن
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 10:22  توسط هاشم
|
روزهای دلتنگی تو را می شناسم و آشنایم با احساسی که داری.
می دانم چگونه قلب عاشقات را در زیر لگدهای سهمگین خود له کرده است
.
"زنده ماندن را بدون وجودش نمی خواهم" هزاران بار جمله را برای خود تکرار کرده ای و در آینه زنگار گرفته.
ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟
چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟
چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه هایمان گماشته اند؟
آرز عیب نیست ولی می گویند عشق گناه است باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک
گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی.
ولی هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم باور داشت
.
می دانم که حقیقت دل کندن بسیار زجر آور است ولی باید با تیرگی ها جنگید و زیبا فکر کرد که تفکر زیبایی حتما زیبایی می افریند
.
بگذار قاصدک خیالت رهایی را تجربه کند و به دنبال کسی باش که با شب گریه هایت آشنا باشد.
دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برایت هموار کند
.
این روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولی اگر سازنده گوشه ای از احساس های شکسته ات دستان سردت را بگیرد از این راه به راحتی خواهی گذشت
.
کشتی شکسته روحت را مجالی ده تا معنی عشق واقعی را دریابد
.
در بیستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهی شد
دستانت را پر کن از محبت های واقعی انسان هایی که معنی عشق را می فهمند و از آن کسی که رد پایی از غم و دلتنگی رفتنش را بر دلت جای گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکی وجودت بیامیز تا صاحب قلب انسان فرشته خویی شوی
.
می دانم که چگونه ای و حالت را درک می کنم
.
دقیقه های زجر آورت را می شناسم و می دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بی محبتیاش گریان شدی
.
همه را می دانم ولی باید به اجبار بپذیری که دیگر معشوقه ای واقعی که با نورش فقط فضای دل تو را روشن کند کمیاب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتی پاسخ دهد و گذشت را پیشه کند و صبورانه کنار گریه های تو بماند عاشق واقعی است.
این درد دلی بود با شما برای همه آنهایی که زخمی عشقند و امیدوارم مرهمی برای قلب های بزرگ و عاشق شما بوده باشم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 1:27  توسط هاشم
|
این روزها آنچنان خودم را در ثانیه ها محو میکنم شاید بدون تو بودن را فراموش کنم... دستانم سرد است...چشمهایم بیقرار... تو از بیقراری چیزی نمیدانی...و از ترس از دست دادن نیز ... تو همیشه خواهان داشته ای...خواهان ِ طلاساز... چه نیاز به قالیچه/من و این قالیچه نصفه نیمه...من و انگشتان خونی...من و این ساز از کوک افتاده...من و ...
آنروزها کوچک بودم وقتی دار ِ قالیچه را بر پا کردم...کسی به من نگفت تمام پله ها فرش پوشند...کسی به من نگفت شاید ابریشمی نباشد...کسی به من نگفت تو گنبدهای اجابت ذکرهایت را هرگز با قالیچه تزئین نکرده ای...
نه کسی به من نگفت...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 1:23  توسط هاشم
|