تبليغاتX
من خدا را دوست دارم چون عشق را.....
من خدا را دوست دارم چون عشق را در وجود من نهاد

یک شب سرد و غمگین بار سفر رو بستی از شهر من تو رفتی قلب منو

 

شکستی به عشق تو لج کردم کشتم تو رو تو قلبم بت تو رو شکستم

به قتل عشق نشستم هرگز در باورم نبود بعد تو عاشقم میشم

به پای عشق تازه افتاده . صادق میشم یه روز دیدم

 

 یه وقتی دوباره عادت شده خواستن تو بی وفا مثل عبادت شده

 

رفتم فراموشت کنم ترک آغوشت کنم آتش عشق تو نذاشت

همیشه خاموشت کنم یک شب سرد و غمگین بار سفر رو بستی

 

از شهر من تو رفتی قلب منو شکستی از دیده که تو رفتی از قلب من نرفتی

 

بتخونه رو شکستمشکسته . بت پرستم عشق اول تو هستی

عشق آخر تو هستی دلی که با تو خوش بود چه آسون تو شکستی

 

یک شب سرد و غمگین بار سفر رو بستی از شهر من تو رفتی

قلب منو شکستی یک شب سرد و غمگین بار سفر رو بستی

از شهر من تو رفتیق لب منو شکستی

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 20:35  توسط هاشم  | 

روزي از عشق خودم را حلق آويز مي كنم و آخرين آرزوي من اين است در روي طناب اسم تو را حك كنم تا حداقل در مرگم فكر كنم هميشه در كنارت خواهم بود

***

در همه عالم گشتم و عاشق نشدم
تو چه بودي كه تو را ديدم و ديوانه شدم

***

گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!

***

عشق شايد زود تو را عاشق و دلتنگ كند اما هرگز تو را سير نمي كند.

***

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد

غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

***

مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد زندگی با دلت نکند.

***

گلهاي ياس تو باغچه غروبا بونه ميگيرن همشون يه عهدي بستن سر خاك تو بميرن

***

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

***

 عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست
تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست
عاشقي مقدورهر عياش نيست
غم کشيدن صنعت نقاش نيست

***

 کاش مي شد عشق را ابراز کرد يا که عشق را با سحر اغاز کرد لحظه به لحظه دم به دم ساعت به ساعت خواهمت گر خوشم يا نا خوشم در هر دو حالت خواهمت

***

 اگه تو کوچه پس کوچ هاي دلم گم شدي.دنباله کسي نگرد که آدرس بهت بده چون غير از تو کسيي اونجا نيست

***

 اي نگاهت نخي از مخمل وابريشم.....چندوقتي است كه به تو ميانديشم
به تو اري به همان منظر دور......به همانسبز صميمي به همان باغ بلور

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 20:25  توسط هاشم  | 

شاید برای کشتن خود نقشه می کشد

پسری که باز خسته از این روزهای بد

آنجا کنار پنجره زل می زند به یک

دختر که در مقابلش آهسته می دود

آرام روی صندلی لم داد و ناگهان

فکرش به سمت این غزل یکباره می رود

* * *

پسری که سخت خسته از این روزهای بد...

دارد برای کشتن خود نقشه می  کشد

* * *

کم کم سیاه می شود تصویر دخترک

سقف اتاق کوچکش هی چرخ می زند

دستی شبیه سایه اش از پشت پنجره

او را به سمت کوچه ی تاریک می برد

یک دانه قرص هم جا مانده روی میز

اما برای خوردنش فرصت نمی دهد

* * *

پسری که سخت خسته از این روزهای بد...

آری... برای کشتن خود نقشه می کشی ی ی ی ی ی د

. . .

. . .

. . .

شماطه روی ساعت یک ضجه می کشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 20:20  توسط هاشم  | 

( ۱)

بی بودن تو بهارِ من غم دارد!

یک سینه پر از غصه و ماتم دارد

 

ای کاش که امسال تو اینجا بودی

این سفره ی هفت سین تو را کم دارد!

 

(۲)

ای کاش که امسال کنارم باشی

تا مرهم قلب بیقرارم باشی

 

پاییز و زمستان زیاد است اینجا!

ای کاش که تو فصل بهارم باشی

 

(۳)

از قیمت گوجه و خیارش پیداست!!

از وعده و از قول و قرارش پیداست

 

دیشب پدرم گفت: ((عجب اوضاعی...

سالی که نکوست از بهارش پیداست!))

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 20:19  توسط هاشم  | 

سراسر شور و عشق بود . یادت میاد چه روزگاری با هم داشتیم ولی حالا چی ... تقصیر تو نیست شهناز .... این پیشونی نوشت منه . روزگار برام اینجور خواسته که به حکم گناهی که نمی دونم چیه یه عمر بسوزم و دم نزنم . شهنازم ولی اینو بدون همیشه چشم به راهت می مونم . تا وقتی که زنده ام که فکر نکنم زیاد باشه ولی همین مدت هم دوست دارم بدونی که هیچوقت نمی تونی اسمت رو از تو قلبم پاک کنی یادت میاد شهناز .... یادت میاد تو یه روز این شعرو برای یه نفر نوشتی . فکرشو می کردی یه روزی هم یکی پیدا بشه این شعرو برای تو بنویسه . یادته اون با تو چکار کرد شهناز .یادته .... حالا تو صد برابرش رو با من کردی . چون تو بعدش تونستی باز بسراغ عشق بری ولی من برام همه چیز تموم شد . تموم تموم.... شبی از پشت يک تنهايي نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نيلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم پس از يک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بين گلهايي که در تنهائيم روئيد با حسرت جدا کردم وتو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی : دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي و من تنها برای ديدن زيبائی آن چشم تورا در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم و من بعد از عبور تلخ و غمگينت چشمهايم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم . نمی دانم چرا رفتی ...؟ نمی دانم چرا...؟ شايد خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا...؟ تا کی ...؟ برای چه ...؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتنت آسمان چشمهايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستيم از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زيبای توام برگرد... برگرد و ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد؟
+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 14:23  توسط هاشم  | 

نميدونم ديگه چي بايد به تو عزيز بگم چي بگم که بدوني هنوز م که هنوزه دوستت دارم با اين که ديگه من رو لايق عشقت نمي دوني با اين که بايد ديگه چشمم به آي دي ات خشک بشه که کي چراغت روشن مي شه و کي برام اف ميذاري شهناز من بدون که هر شب خوابتو مي بينم هر روز فقط به اين اميد ميام و آي دي ام رو روشن مي کنم که خبري از تو ببينم تو هم منو قابل نمي دوني . باشه ولي من براي سلامتي ات خيلي چيزها نذر کردم حتي اگه بدونم که خوشبختانه کاريت نيست باز هم براي سلامتي هميشه ات نذرمو ادا مي کنم کاري ازم جز اين بر نمياد شهناز ديگه هيچ کاري ازم بر نمياد جز اين که بشينم و خيلي چيزها رو نظاره کنم .... واي شهناز شهناز شهناز همين رو مي تونم بهت بگم دلم پر درده شهنازم ولي بدون اگه از من کسي رو ديدي که مهربونتره - که ديدي - اسمشو که ميبري برق از نگاهت مي پره دلتو بهش بده اگه ديدي عاشقته ولي خسته که شدي بيا دلم منتظره من هر روز برات اف ميذارم عزيزم و اميد دارم يه روزي جوابمو بدي اين اميدو ازم نگير شهناز روحی مشوشم که شبی بیخبر زخویش در خلوت و سکوت به سختی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم.
+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 14:20  توسط هاشم  | 

عشق يعنی سوختن يا ساختن عشق يعنی زندگی را باختن

عشق يعنی انتظار و انتظار عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

عشق يعنی ديده بر در دوختن عشق يعنی در فراقش سوختن

عشق يعنی لحظه های التهاب عشق يعنی لحظه های ناب ناب

عشق يعنی در جهان رسوا شدن عشق يعنی مست و بی پروا شدن

عشق يعنی با شقايق پر زدن عشق يعنی آب بر آذر زدن

عشق يعنی بيستون کندن به دست عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست

عشق يعنی همچو من شيدا شدن عشق يعنی قطره و دريا شدن

عشق يعنی يک تبلور يک سرود عشق يعنی يک سلام و يک درود

عشق يعنی انتظار و انتظار عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

عشق يعنی مستی و ديوانگی عشق يعنی با جهان بيگانگی

عشق يعنی شب نخفتن تا سحر عشق يعنی سجده ها با چشم تر

عشق يعنی سر به دار آويختن عشق يعنی اشک حسرت ريختن

عشق يعنی در جهان رسوا شدن عشق يعنی مست و بی پروا شدن

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 14:17  توسط هاشم  | 

این روزها آنچنان خودم را در ثانیه ها محو میکنم شاید بدون تو بودن را فراموش کنم... دستانم سرد است...چشمهایم بیقرار... تو از بیقراری چیزی نمیدانی...و از ترس از دست دادن نیز ... تو همیشه خواهان داشته ای...خواهان ِ طلاساز... چه نیاز به قالیچه/من و این قالیچه نصفه نیمه...من و انگشتان خونی...من و این ساز از کوک افتاده...من و ...

آنروزها کوچک بودم وقتی دار ِ قالیچه را بر پا کردم...کسی به من نگفت تمام پله ها فرش پوشند...کسی به من نگفت شاید ابریشمی نباشد...کسی به من نگفت تو گنبدهای اجابت ذکرهایت را هرگز با قالیچه تزئین نکرده ای...

نه کسی به من نگفت...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 14:4  توسط هاشم  | 

و باز در یک غروب غم انگیز نشسته ام و
چشمهایم آسمان را به امانت برای خودش نگه داشته است
و همچنان نظاره گر آسمانهای آبی و بی کران شده است !
این دل بی تب و تابم هوای سفر را کرده است...
و باز باد همیشه سرگردان حضورش را دل پائیزیم نمایان ساخته است!
برگهای زرد و رنگ پریده دلم را همچنان بادی که از شرق این دیار می وزد،
از جایشان بلند می کند و به آسمانها می برد...!
هر برگی از درخت زرد وجودم یک نشانه است از بغض های مانده در گلویم!
دلم خیلی آشفته حال شده است ، از همه کس و هر چیز رو بر گردانده است...
دیگر این دل آن دلی نیست که در پی یاری برای همدردیش داشته باشد!
این دل همیشه بی قرارم و چشم به انتظارم ریسمان گره خرده به
عشق همیشه پاکش پاره پاره شده است ...
دیگر این دل آن دلی نیست که احساسی برای نوشتن کلام مقدس عشق داشته باشد
این دل از این همه کابوس و رویا خود را در سرزمین رویاها دیده است و بدون درک ،
بدون آوازی و بدور از مرهم دلی شده است !
دیگر این چشمها همان چشمهای آبی و روشن عاشقی نیستند که معشوقی برایش
هدیه داده بود ... دیگر این چشمها قادر به دیدن کابوس های همیشگی زندگی را ندارد...
دیگر این چشمها همان چشمهایی نیستند که روزگارانی ابری و بارانی می شد !
عشق شیشه ای و بلوری مانند این تن خسته با سنگ بغض و کینه شکسته است.
فصل پاییزی که ابدی شدنش هر لحظه در خاطرم زنده بود و آن روز که
به یادمانده ترین روزهای زندگیم بود ، دیگر برایم زنده نیستند!!!
یاد و خاطره آن روزها در ذهنم همانند خاطره ای تلخ و ابدی نقش بسته است...
فصل بغض گیر و خسته کننده ای در انتظار این تن خسته ام می باشد
آسمان دلم تیره و تار می باشد.ستاره ای در دل آسمانهای مهتابی برایم چشمک نمی زند
دلتنگ رفتن به دیار ناشناخته ای هستم که فقط و فقط در آن جا واژه محبت باشد
محبتی که در این سرزمین ها بیداد می کند ... مرا از زندگی دور و دلسرد می کند
دلتنگ رفتن به همان سرزمینی هستم که جاده ای بی انتها دارد ...
جاده ای دارد که تنها آنهایی که مثل جاده دلشان بی انتهاست و پایانی ندارد
می توانند قدم در آنحا بگذارند و راهی همان جاده های بی انتها شوند ...
آری من همانم که می توانم و شایسته من هست که کوله بار زیستن را ببندم
و راهی همان جایی باشم که بر زبانم جاری است . آری همان زمزمه ی : دلتـنگ رفـتـنم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 19:59  توسط هاشم  | 

اگر روزگار بی وفا شده است ، اگر آسمان ابری و دلتنگ شده است
اگر آواز مرغ عشق در قفس های زندگی به گوش نمی رسد !
اگر قاصدکی برایت خبر از شادی و خوشحالی نمی دهد و بر لبهایت شادی نمی نشیند
اگر همیشه غم و غصه به سراغت می آید ، ساده مباش و مگو که کسی مرا دوست نمی دارد
به حرفهای آنان که عشق برایشان کابوس است و دم از بی وفایی عاشقان می زنند
به زمزمه های آنان که تفسیری تیره و زخمی و شوم از عشق دارند ، ساده دل مباش!
ای عشق من ساده دل مباش و زود باور مباش ! به حرفهای آنان بی توجه باش
به آنهایی که درکی از زندگی ندارند ، به آنهایی که خونی از عشق در رگهایشان جاری نیست
و به مردمانی که در حسرت عشق مانده اند و در حسرت غمخواری به سر می برند ،
بفهمان و یاد آور آنان باش که یاری داری که صدای تپش قلبش سکوت را از زندگیت ،
غم و پریشانی را از دلت ، و حس بی کسی را از یادت پاک کرده است
بر مشق عشقشان قلم خرسندی و رضایت از زندگی زده است !
ای که سبزه ای هستی در بیابان دلم ، برای آنان که هر لحظه از زندگیشان را در
آه و ناله و بیزاری به سر برده اند و در عذاب بزرگ شده اند ، زمزمه کن دکلمه زندگی را
برایشان دکلمه زندگی را که زیبا و دلنشن است زمزمه کن !
و از خاطره های زیبایمان ، از عشق همیشه پاکمان و از صدای آواز و جیک جیک
قناری های در باغ پر طراوت بهشتمان بگو! بگو از زیبایی زندگی ، بگو که زندگی زیباست ،
در کنار آنان فریاد بزن که غم و غصه نیز رسم این زندگانی است
اگر غم و غصه ای در کنار شادی و لبخندی نباشد ، اگر در کنار خورشید تابانی ، باران آسمانی نباشد
اگر در کنار گل سرخی ، در کنار سبزه روییده ای از دل زمین ،
گل بی عطری ، گل زردی با برگهای پر پر شده نباشد ! ،
این عشق پایدار نمی ماند ، در ختی از باغ زندگی به بار نمی نشیند
شیرینی این عشق هیچگاه بر لبها چشیده نمی شود و ای پاره ای از وجود من ، تن خسته من ،
ای ساده دل من ، ای یار همیشه وفادار من ، باور داشته باش که زندگی بدون تو
همچو آسمانی هست بدون ابر ، بهاریست بدون طراوت و شادی و بدور از آواز پرندگان !
این را باور داشته باش ساده بودن در مقابل حرفهای حسرت گشان عشقمان یعنی
به دور افتادن دو کبوتر عاشق و وداع دو یار همچو تو و من
پس ای بهار من در زمستان ها ، ماه نقره ای رنگ من در شبها ، زیباترین چهره ها
ساده دل مباش مثل همان گلی که ساده دل است و به هر کسی دل می اندازد تا
عطر و بویش را و سرخی گونه هایش را نشان دهد و در آخر نیز در دستها اسیر شود و سرانجامش نیز پر پر شود ...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 19:56  توسط هاشم  | 

اسیری در قفس سرخ
فریادی از ته دل ، یک آهی برای دل ، قفسی برای دل و یک دریایی پر از غم تنهایی ها برای دل

قفسی از جنس تنهایی ها و دردهای همیگشی زندگی ، برای عاشقی در قفس زندگی !
برای یک دل که پر از درد و دل است قفسی باید بود که پر از سکوت است
تا خالی شود از غم هجران ، غم بی پایان و بغض های مانده در گلویش ..

سکوتی که همراه با فریاد در یک قفس بسته است ، برای خالی شدنش از دردها !
فریادی که از ته دل است و با صدایی پر از بغض و کینه است ،
قفس تنهایی برای یک مجروح ، برای یک نفر که شکست خورده است از زندگی
برای کسی که همیشه تنهایی را مجسم می کند در زندگی ،
پناهگاهی است برای خالی شدنش از بغض های همیگشی ،

نمی داند فریادش را آفریننده این غم ها می شنود ، زمزمه ای را در خود به تصویر می کشد !!
ای عشق همیشه جاودان ، ای خورشید آسمانهای سرگردان !
ای مهتاب شبهای فروزان ، ای آهنگ زیبای زندگی ، و باز ای عشق همیشه جاودان

من شکایت از این دیار و این چشم های همیشه بی قرارم را دارم !
من زندگی را از نگاه تو می خوانم ، من برای دلبستگی به تو ، امید دارم
امید دارم که عشق پاک من است که قفس های تنهایی را خواهد شکست ...
زندگیم را از تنهایی به شادی و در کنار هم بودن تبدیل کند

دلم می خواهد بعد از این همه اشک دوری و غم انتظار خوشبخترین مرد روی زمین باشم
می خواهم بعد از این همه غم دوری ، سلطان بی چون و چرای سرزمین عشاق باشم!

.... و باز چه کنم که اینها همه قصه و رویا هستند ، در نظر حسرت کشان عشق ما
یک خواب و رویا هستند ... آری و باز من فریاد می زنم در این قفس زندگی و با فریادی بلند تر می گویم که
اسیرم در این قفس سرخ زندگی باور دارم که روزی قفل زنجیر قصر زندگیم خواهد شکست ... از دادگاه عشق بیرون خواهم آمد

و با خوشی و خوشبختی هر چه بیشتر راه عاشقی را خواهم رفت تا سختی های این راه پر فراز
و نشیب زندگی را بپیمایم ... و همراه عشق پاک خودم باشم و زندگی را سپری کنم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 19:26  توسط هاشم  | 

فراموشم نکن برو ، برو که این عشق ما من نمی سازد.....
خاطراتت را ، چه تلخ ، چه شیرین ، همه را با خود ببر....
برو ولی بدان که من دیوانه وار تو را دوست میداشتم ، بدان که یک دریا
برایت اشک ریختم ، زندگی ام ، عشقم را فدای آن قلب نامهربانت کردم....

برو ، اما بدان که قلبم را شکستی ، عشق را در قلبم کشتی و زندگی
را برایم پوچ و بی معنا کردی..... برو به همان سرزمین خوشبختی ها تا من نیز در این سرزمینی
که یک با وفا نیز در آن نیست تنها بمانم.... همه امیدم به تو بود ، زندگی را با تو زیبا میدیدم ، اگر دو سه خطی می نوشتم

برای تو و به عشق تو بود حالا دیگر نه امیدی در دل دارم ، نه زندگی را زیبا می بینم
و نه دیگر شوقی برای نوشتن دارم.... همه را سوزاندی ، هر چه از عشق تو نوشته بودم را سوزاندی و تنها خاکستر
آن و چند تکه کاغذ نیمه سوخته که از جدایی بر روی آن نوشته بودم در قلبم مانده است....
برو اما فراموشم نکن ، گهگاهی غروب را میبینی مرا نیز یاد کن ، اگر زیر باران قدم زدی به یاد من نیز باش .....

بدان که من همیشه و همیشه یک تنها می مانم و با هیچکس هیچ عهد و پیمانی را نخواهم بست!
عاشق شدن دیگر از ما گذشت ، نه من حوصله خواندن این قصه تلخ را دارم و نه دلم شوقی برای عاشق شدن دارد!

عاشقی از ما گذشت عزیزم..... تنها آرزوی خوشبختی تو را از خدای خویش دارم
و شاید بعد از زمان جداییمان بتوانم با این آرزو همچنان عشقم را به تو ثابت کنم...

نمیتوانم فراموشت کنم ای تو که مرا سوزاندی ، قلب عاشق و در به درم را
شکستی و مرا با کوله باری از غم و غصه رها کردی! برو که دیگر عشق با ما یار نیست ، سرنوشت هوای
ما را ندارد ، این زندگی با ما هم ساز نیست! برو اما فراموشم نکن با اینکه میدانم روزی فراموش می شوم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 19:23  توسط هاشم  | 

هیچگاه مثل آن لحظه آرام نبودم آنگاه که تو را در آغوش گرفتم زیباترین و پر احساس ترین لحظه زندگی ام بود.....
لحظه ای که من و تو با هم به اوج عشق رسیدیم! لحظه ای که احساس کردم تو تنهای تنها برای من و قلب شکسته ام می باشی!
لحظه ای که احساس کردم اینک یک اسیری درقلب مهربان تو میباشم. آن لحظه احساس میکردم که یک عاشق واقعی هستم
عاشقی که مدتها بود انتظار چنین عشقی را می کشید آنگاه که بر لبان تو بوسه زدم تلخی های زندگی همه از یادم رفتند و
طعم شیرین زندگی و عشق را در کنار تو چشیدم! بوسه ای که خاکستر عشق را در وجودم من دوباره شعله ور کرد.
هیچ لحظه ای در زندگی ام مثل لحظه در آغوش گرفتنت و بوسیدن از آن لبان سرخت برایم زیبا نبود!
باافتخارتورادرآغوش خویش بردم و با غروربرلبانت بوسه زدم وبااحساس آرامش عشق به توگفتم عزیزم خیلی دوستت دارم.

سرت را بر روی شانه هایم گذاشتی و درد دلهای عاشقانه ات را در گوشم زمزمه میکردی و من تنها نشسته بودم و
به درد دلهای عاشقانه ات گوش میکردم آن لحظه مانند پرنده ای بودم که در اوج آسمان آبی در حال پرواز است ، مانند

امواج دریایی بودم که ساحل عشق را در آغوش خود میگیرد تو را برای خودت میخواهم ، نه برای نیاز خویش!
تو را برای وجود پر مهرت،قلب عاشقت،پاکی و صداقتت،یکرنگی و یکدلی ات وآن حرفهای عاشقانه ات میخواهم.

هیچگاه مثل لحظه ای که درکنارتوهستم شاد نیستم! لحظه های درکنارتونبودن لحظه های سرد و بی حوصله ای است.
همیشه به انتظار آن نشسته ام که دیدار با تو دوباره فرا رسد! عزیزم بیشتر از همه کس دوستت دارم
و زندگی را با تا خوشبخت میبینم.... در آغوش تو بودن یعنی به اوج عشق رسیدن

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 19:21  توسط هاشم  |