تبليغاتX
من خدا را دوست دارم چون عشق را.....
من خدا را دوست دارم چون عشق را در وجود من نهاد
 

پاییزرادوست دارم به خاطر خدایش

آسمان رادوست دارم به خاطرستارگانش

زمین رادوست دارم چون توددرروی آن هستی

خـدارا دوسـت دارم چون تورا آفریده

خودم را دوست دارم چون تورا دوست دارم

وتـورا دوسـت دارم بـدون آنکه بـدانم

               

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 2:19  توسط هاشم  | 

توی اين دنيای پر زرق وبرق که بی اعتمادی حاکمه  نمی دونم چی کار کنم باور کنم يا نکنم .

دلم گرفته...

آدما در اوج خوشبختی يکدفعه ميفهمند که بدبختند ميفهمند همه اينا خواب بوده دروغ بوده . مسبب اين همه دروغ کيه

يعنی خوده آدمه ..

يعنی آدم نبايد هيچ چيز رو باور کنه

نمی دونم چرا به هر کاری دست می زنم  توی اون کار چيزی جز بازيچه نيستم شايد بهتر بود آدم بی مسوليتی بودم دلم از اين دنيا گرفته

باور کن  صدامو   باور کن                صدايی که تا خودشکستس

باور کن قلبم رو باور کن                 قلبی که کوهی شکستش

باور کن دستامو باور کن                  که ساقه نوازشه

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 2:14  توسط هاشم  | 

عشق يکی از واژها و مفاهيمی که بسيار بهش ستم شده ... زمانی که ما با فردی اشنا ميشيم ، وقتی حس ميکنيم که نوعی نيمه ی گمشده مون، مجذوبش ميشيم ، گاهی موارد اين احساس رو در قالب جذابيت جنسی تجربه ميکنيم و زمانی که جاذبه خيلی قوی باشه به تجربه ی حاصل از اون عاشق شدن ميگيم . عشق همون چيزی که بند بند وجودمون رو باز ميکنه تا دريچه های وجودمون رو به سمت زيبايی ، هيجان ، روشنايی و ازادی باز کنه !!! انرژی هستی در درون ما جاری ميشه و درست به همين خاطر که ما لحظات زندگيمون لذت بخشتر و روشنتر از قبل ميشه و اين بدون شک يکی از هيجان انگيز ترين تجربه های دنياست ...اما ما در تجربه های عاشقانه از اين واقعيت غافل ميمونيم که علت اين نشاط اينه که ما داريم هستی رو در درون خودمون تجربه ميکنيم ... در عشق، ما زيبايی روح طرف رو تجربه ميکنيم زيبايی ای که در واقع بازتاب زيبايی روح خودمون چون هر فردی به اندازه ی وسعت روحش محبت ميکنه و شايسته ی محبت کردن واقع ميشه ! ولی ما نزديکی با فرد ديگر رو علتش ميدونيم !‌و در اينجاست که عشق بلافاصله برای ما تبديل به يک وسيله ميشه ، چيزی که ميخوايم تصاحب و حفظش کنيم !!! و حالتی مثل اعتياد رو پيش مياره و فراموش ميکنيم که ما زمانی خواهان انرژی جاری در رابطه ی عاشقانمون بوديم ولی حالا توجه ما معطوف به شخصيت ، پرستيژ اجتماعی و در کل ظاهر فرد ميشه که ميخوايم ان رو تصاحب کنيم ... به اين ترتيب انرژی از جريان ميفته و نيازمندی جايگزين عشق ميشه !!! و رابطه شروع به مردن ميکنه ، ما وحشت ميکنيم و محکمتر بهش ميچسبيم ولی رابطه سير خودش رو طی ميکنه و اين پايانی غم انگيزی  برای عاشقانه های ما... 

يادمون نره که عشق چيزی نيست که به يکباره از بين بره !!! ‌زمانی از بين ميره که ما عواطفمون  رو ناديده بگيريم ، زمانی که برای داشتن طرف مقابل هويت و شخصيتمون رو فدا کنيم ، زمانی که به طرف مقابل بيشتر از ظرفيتش بها بديم و ...
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 2:8  توسط هاشم  | 

بعضی موقع ها آدما آرزو می کنند که فراموشی داشته باشند آخه درد دوری معشوق خيلی سخته حتی جرات ندارم دوبار عاشق بشم شايد حالا فراموش شده باشم همش فکر می کنم دوبار برمی گرده  خيالی واهی هست

 از اون وقتی که اون از پيشم رفته احساس می کنم نمی تونم کاری بکنم که احساس مفيد بودن بکنم دلم برای روزای خوب عاشقيمون تنگ شده آدما چرا اين جوريند ديگه نمی تونم به کسی اعتمادکنم

صد بار آرزو می کنم که ای کاش عاشق نمی شدم حالا چی هستم جز يه عاشق دل شکسته

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 1:43  توسط هاشم  | 

هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره تو چشاش

زل بزن تا عشقو تو چشاش ببینی...اگه نگات کرد

عاشقته...اگه خجالت کشید برات میمیره...اگه سرشو

انداخت پائین و یه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو

میمیره.......میدونم الان رفتی تو فکر زندگی اجبار

است...مرگ انتظار است...عشق یک بار است...فکر

تو تکرار است...جدائی دشوار است...کاش گناهی کنم

که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد

خداحافظ از اینجا که پر از غمه خسته شدم می خوام برم

 

قلبم وکه دادم به تو دیگه باید پس بگیرم

 

موندن هر گز

 

خدا حافظ

 

دیگه می رم

 

اگه یه روز درد های دنیا بریزه تو قلب من

 

ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من

 

من می میرم

 

دیگه می رم

 

خدا حافظ دیگه رفتم   پایان ثانیه منم      هر جایی ساعت ببینم عقربه هاش و می شکنم

 

حتی نشد واسه یه بار من بدی هات و خوب کنم

 

خورشید و کشتم تا دیگه

 

خودم به جات غروب کنم

 

دل می سوزه

 

ازم نخواه بیشتر از این اسیر این قفس باشم

 

هیچی نمونده از دلم خاکستر 2 آتیشم

 

ریزه ریزه

 

دل می سوزه

 

خسته شدم

 

دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام

 

بارون غصه انگاری می باره تو ترانه هام

 

عاشق بودم

 

خسته شدم

 

دیگه می رم

 

گریه نکن

 

دل بیا بریم

 

از عشق دیگه نگیم

 

درد عشقی که کشیدیم   جز خدا به کسی نگیم

خیال کردم یه عمر با من می مونه...گمون کردم واسم یه هم زبونه...نگفته بود پٍیٍ یه عشق دیگه ست...

تا تحقیر بشم و دل بسوزونه...نگفت به فکر فرصتی دوباره ست...برای دل بریدن فکر چاره ست...

نگفت به فکر تحقیر نگام و...شکستن غروری پاره پاره ست...حالا به مرگ من راضی نمیشه

میخواد جون بکنم واسش همیشه...به اون ظالم بگین نفرین این دل...تا زنده ام به راهٍ زندگیشه...

درسته کُلی و بی کس و کارم...ولی واسه خودم خدایی دارم

برای دیدن روز عذابت...دارم ثانیه ها رو می شمارم...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 1:25  توسط هاشم  | 

تو کنارم نشسته ای،ولی من احساس میکنم خیلی از من دوری.نگاهت جای دیگری

است.دور ِ‌ دور،خیلی دورتر از من.دلم برایت تنگ شده است.دلم میخواهد برایم حرف

بزنی،دلم میخواهد از صدای گرمت،تمام وجودم را پر کنم.اما تو سکوت کرده

ای.چشمانت غمگین،نگاهت مهربان،ولی خسته و نگران است.

میفهمم نازنینم،تمام آنچه را که نمیگویی از چشمانت میخوانم.تو را که آشفته

میبینم،دل من هم میگیرد.قلبم مثل قلب کبوتری وحشت زده با شدت میزند.دستم را

روی سینه ام میگذارم.نمیخواهم تو بفهمی که چه حال خرابی دارم.دلم میخواهد

بدوم،دور شوم تا تو انقدر عذاب نکشی.ولی از جایم تکان نمیخورم.انقدر با ناخنهایم

کف دستم را فشار داده ام که تمامش کبود شده است.

دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم که دیگر بس است.برو و دیگر حتی پشت سرت را

هم نگاه نکن.دلم میخواهد فرار کنم،گم شوم،بمیرم.

برو نازنینم،برو و زندگی کن،تو که میخواهی بروی پس بیشتر از این آزارم نده.برو و

بگذار سعی کنم فراموشت کنم.

دارم هذیان میگویم؟تب دارم انگار!نمیدانم،نمیدانم،نمیدانم.فقط از اینهمه ترس،از این

اضطراب کشنده خسته شده ام.

هرروز که بیدار میشوم به خودم میگویم یعنی امروز آخرین روزیست که تو

هستی؟هرروز و هر شب این ترس روحم را آزار میدهد.و من دیگر توانش را

ندارم.بفهم نازنینم.بفهم که نمیخواهم اینطور دوستم داشته باشی.

من کودک نیستم،من میفهمم،من نگاههای تورا میفهمم، سکوت تو را

میفهمم،مهربانی تو را میفهمم،حرفهای تو را میفهمم.ولی ای کاش نمیفهمیدم،ای

کاش نمیدیدم و ای کاش نمیشنیدم، ای کاش همان روزهای تلخ همه چیز تمام شده

بود.ای کاش مرده بودم،دیگر نه تو مرا میشناختی نه من تورا.

آنوقت دیگر لازم نبود فکر کنی اشتباه کرده ای.لازم نبود عذاب وجدان داشته

باشی.لازم نبود بین سه راهی عقل و دل و وجدان گیر کنی.خدایا من چه کرده ام که

باید انقدر عذاب بکشم؟به کدامین گناه مرا در این آتش میسوزانی؟اینهمه درد برای

من بس نیست؟مگر دل کوچک من به چه کسی ظلم کرده ،که اینگونه باید تقاص گناه

نکرده را پس دهد؟

من خسته ام،از زندگی کردن خسته ام،از دست دل دیوانه ام خسته ام.دلم میخواهد

بمیرم.میتوانی این را بفهمی؟فقط دلم میخواهد بمیرم......

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 2:34  توسط هاشم  | 

من از دنیای بدون عشق متنفرم.از آدمایی که مثل ماشین از کنار هم عبور میکنن،از روی عادت به هم سلام میکنن،از روی عادت میخندن،از روی عادت زندگی میکنن متنفرم.دلم میخواد برم و توی قصه ها زندگی کنم.اونجا که دنیا رنگی و قشنگ و پر از مهربونیه.اونجا که تو رو به خاطر عاشق بودن سرزنش نمیکنن.اونجا که همیشه خوبی و عشق و مهربونی برنده س،و آخر قصه ها همیشه خوب تموم میشه.اونجا که حتی قویترین طلسمها با نیروی جادویی عشق باطل میشه.دلم میخواد برم تو قصه ها زندگی کنم. از نفس کشیدن توی این هوای مسموم متنفرم.متنفرم میفهمی؟به خدا متنفرم

خداجون آخه کی حرف من را می فهمه؟

لااقل تو که می فهمی تو که می تونی تو من را درک کن....

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 2:28  توسط هاشم  | 

من هرگز نخواستم كه از عشق افسانه اي بيافرينم: باور كن. من ميخواستم با دوست داشتن زندگي كنم ساده و كودكانه. من از دوست داشتن فقط لحظه ها را ميخواستم. آن لحظه هايي كه تو را به نام مي ناميدم. لحظه ي دست باد بر گيسوان تو لحظه ي دوست داشتن. من از دوست داشتن تنها يك ليوان آب خنك در گرماي تابستان ميخواستم. من براي گريستن نبود كه خواندم. من آواز را براي پر كردن لحظه هاي سكوت ميخواستم. من هرگز نميخواستم از عشق برجي بيافرينم، مه آلود و غمناك با پنجره هاي مسدود و تاريك. دوست داشتن را چون ساده ترين جامه ي كامل عيد كودكان ميشناختم.تو زيستن در لحظه ها را بياموز و از جميع فرداها پيكر كينه توز بطالت را ميافري
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 2:49  توسط هاشم  | 

 چه سخته بغز گلوتو فشار بده اما نتوني گريه کني!چه سخته تو چشماش نگاه کني ولي نتوني بگي دوستش داري! چه سخته وقتي نتوني دستاشو تو دستت لمس کني در حالي که کنارته!چه سخته وقتي لحظات اخر نفس کشيدنته ولي اون داره دلشو با يکي ديگه يکي ميکنه !چه سخته وقتي غرور لعنتي نذاره بگي بي تو ميميرم
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 2:47  توسط هاشم  | 

تا حالا شده بخوای اشک بریزی ، گریه کنی یه عالمه اما نتونی و گلوت از زور بار بغز بخواد خفه شه ...

تا حالا شده که بخوای با تمام قدرت خدا رو فریاد بکشی و ازش کمک بخوای که رهات کنه ، به دادت برسه ...

تا حالا شده که دلت بخواد یه مسافر در خونت رو بزن و تو رو از این همه چشم انتظاری در بیاره ...

تا حالا شده زیر بار سنگین فاصله انقدر له بشی که دیگه حتی نتونی جیک بزنی ...

تا حالا شده عشقت و ندید بگیرن و بعد هم ...

اصلا تا حالا شده عاشق بشید من شدم و فهمیدم عشقم مثل همه چیز تو دنیا واسه همه یه شکل نیست ...

عشق من اما رنگش بنفشه ، بنفش به رنگ دوری ، فاصله ، انتظار و شور مثل غم ، مثل اشک و گرفته و تنگ

مثل بغز ، مثل نفسهای کوتاه من و از جنس من از جنس برزخ ، از جنس مه

و بزرگ از قد آسمون هم خیلی بالاتر شاید هم بیشتر ، عاشقانه اونقدر که دوستم داشت و دارم

لطیف مثل ابریشم ، ابر و تموم مهربونیاش ... تا حالا شده به انتظار شنیدن دوباره ی یه صدای آشنا روزها ، شبها ،

ماهها و شاید سالها به انتظار بشینی که بیاد بیاد ، برگرده و بالاخره تنهایی تو هم تموم شه

یه زمانی بود که می خندیدم ، می رقصیدم با عشق و بوسه و احساس ... بجای درویشی و تنهایی و های های بی خبری

دامنم پر بود از احساس خوشبختی ، عشق ، عشق ، عشق ...

حالا هم حالم خوبست یه تنهایی دارم به وسعت عشق تو ، یه آرامش و سکوت محض که اونجا فقط صدای تیک تیک ساعت

که می تونه جای تو رو بگیره ، جای عشقم رو بگیره ، جای نفسهای گرمت و بگیره ...

از وقتی رفتی چشمای کسی دیگه آینه صورتکم نشد ، ا ز وقتی که رفتی ...وای به روزی که از سفر بر گردی دیگه نمی ذارم بری و

تنهام بزاری هر جا بری باهات می یام ، باهات می یام .... دوسِت دارم ...دوسِت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 2:44  توسط هاشم  | 

چشمانم غرق خوابند خوابی عمیق گاه با خود می اندیشم که به راستی مرگ پایان است؟

پایان هر آنچه زیبا نیست؟

خسته ام ... خسته...

خسته از این شهر شلوغ که گویی هر کس از چیزی می گریزد. همه فریاد می کشند یا سکوت 

می کنند. فریادهایی گوش خراش و یا سکوتی دلگیر.

هر روز از دیروز و دیروزهایی که گذشتند تنهاتر می شوم. 

خدایا چقدر دلتنگم ....

کاش می شد دلم رو از سینه بیرون بیارم تا یه هوایی بخوره حتی مرگ هم در سینه ی مه آلود من

سخت نفس می کشه چه برسه به زندگی.

کاش می شد ابر می شدم تا آسمون با تمام وسعتش در آغوشم بکشه کاش می شد کاش...

دلم می خواد که دیگه دلم چیزی نخواد ...

                                                                یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 2:37  توسط هاشم  |