تبليغاتX
من خدا را دوست دارم چون عشق را.....
من خدا را دوست دارم چون عشق را در وجود من نهاد
کاش هرگز به دنیا نیامده بودم.

و حال که امده ام کاش زود تر مرگم فرا می رسید

اخر چگونه می توان در این دنیا زندگی کرد ؟؟؟

دنیایی که آدمها در ان روزی چند بار عاشق می شوند

دنیا یی که در ان عشق را تنهت در ویترین کتابفروشی ها میتوان یافت .

دنیا یی که در ان محبت و صداقت مرده و جای انها را بی وفایی و دروغ گرفته

دنیا یی که در ان دروغ عادت... بی وفایی قانون..... و دل شکستن سنت است

دنیایی که در ان عشق را باید به بها خرید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 16:15  توسط ashegh  | 

وقتي صداي پاهات مي پيچه تو کوچه مون

طپشهاي قلب من سرميزنه به آسمون

ميخوام آروم بمونم چه کنم نميتونم

با چه شوقي خودمو دم در ميرسونم


اين دل عاشق پيشه يه دم آروم نميشه

واي واي واي چي بگم اين دل توي آتيشه

تا که اين در وا ميشه صورتت پيدا ميشه

دل من پر ميزنه از سينه رها ميشه

تا ميگي سلام فقط بايک کلام

ديوونه ميشم جزتو نميبينه چشام

ميلرزه صدام تنگه نفسام

ازتموم اين دنيا فقط تورو ميخوام

داره ميسوزه تنم گُل گرفته پيرهنم

التهابه عشقه اين تو ميگرده ديدنم

ميخوام آروم بمونم چه کنم نميتونم

با چه شوقي خودمو دم در ميرسونم

اين دل عاشق پيشه يه دم آروم نميشه

واي واي واي چي بگم اين دل توي آتيشه

تا که اين در وا ميشه صورتت پيدا ميشه

دل من پر ميزنه از سينه رها ميشه

تا ميگي سلام فقط بايک کلام

ديوونه ميشم جزتو نميبينه چشام

ميلرزه صدام تنگه نفسام

ازتموم اين دنيا فقط تورو ميخوام

شب و روز هر دم من تشنه به ديداره تو ام

دست من نيست چه کنم آخه گرفتار تو ام

هيچ کسي نميدونه تو قلب من چي ميگذره

با تو بودن واسه من از همه چيز قشنگتره

تا ميگي سلام فقط بايک کلام

ديوونه ميشم جزتو نميبينه چشام

ميلرزه صدام تنگه نفسام

ازتموم اين دنيا فقط تورو ميخوام ........

.......................

دل من يه دنيا درد دل تو ي يه دنيا اميد تو بيا و مرحمم باش مثل  خورشيد توي سرما

اگه تلخم اگه شيرين تو شيرين تر از قندي

اگه دنيا سرده سرده تو مثل خورشيد گرمي

مي خوام بگم که دنيا بي تو برام زندونه
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 15:57  توسط ashegh  | 

ای که آسمان بی غروبت همیشه زیبا و قشنگ است و ستارگانت جلوه گاه درخشش و عظمت.در این قفس دنیا به یاد تو خیالی دارم.در چمنزار گلی در گلستان صداقت که آنرا با قطره ی اشکم با مرواریدهای درشت اقیانوس عشق آبیاری میکنم و تا پای جان دوستت دارم و هرگز فراموشت نخواهم کرد.همیشه تو را در خود حس کرده ام.بوی عشق می دهی روی برکه ها.نمی دانم چرا دیوانه وار دوستت دارم.دلبستگی ام به نامت مانند ندارد.اگر روز آخر زندگی ام باشد اطمینان دارم روز آخر نیز به تو می اندیشم ای ترانه ی قلبم ای مهربانترین فرشته.از جنس بغضم و دل من خسته از سکوت.اگر بشکنی مرا همه فریاد می شوم.نازنین قلب من همه لبریز از حضور توست.پیک محبتت را از من دریغ نکن.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 23:55  توسط ashegh  | 

خدایا یه حرفی تو دلمه که می خوام بهت بگم ... این حرفمو به دست قاصدک مهر می دم

    تا بهت بده ... خدایا تو هم اون پیامو همراه بارون بهاری بفرست ... تا بریزه روی گل های

   باغچه ی دلش.. تا هر وقت خواست یکی از اونا رو بچینه ... یادش بیاد ... یه کسی هست

   که جونشو براش می ده .... و تنها چیزی که می خواد گرمای دستای اونه ....

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 23:53  توسط ashegh  | 

روزی ازروزهای غریب زندگی ام در یکی از کوچه های این شهر

غریب زیر سایه آن درخت کهنه و پیر منتظر و خسته از همه بر جای

می ماندم.برگهای طلایی درختها به همراه قطره های نم نم بارون از

مقابل چشمان گریانم به بستر زمین می نشست.انگار پاییز طلایی با تمام

زیباییش مهمان فصل سبز بهار بود و آسمان با آغوش باز از ابرهای

بهار استقبال می کرد و اشکهایش را روانه ی زمین میکرد و قلبم را در

اندوه بیشتری غرق می کرد.و من در آن هیاهو به دنبال صدای قدم های

یک رهگذر بودم که بیشتر از هر صدایی بر دلم نشیند.و چهره اش

بیشتر از هر چهره ی دیگر در ذهنم نقش ببندد.ناگهان همه چیز در یک

سحرگاه بهاری رنگی دگر به خود گرفت.صدای قدمهای رهگذری در

کوچه های نمناک خیابان می پیچید.او که بود که ندیده شیفته اش بودم و

نشناخته بی قرارش.او که بود که نگاه تبدارش را از چشمان من می

گرفت.آری تو بودی تو بودی که من شیفته قدمهایت شدم.تو بودی که من

بی قرار وجودت بودم.آن چشمهای جادویی و گیرا از آن تو بود.آن

چشمها که همیشه از نگاه بی قرار من می گریخت و مرا در تب و تاب

و جنگ میان عقل و دل رها می کرد.آن رهگذر تو بودی که نگاهت

برایم از هر آشنایی آشناتر بود و حلاوت حرکاتت از عسل شیرین تر

بود.انگار تو همان گمشده بودی که روزهای بی قراریم را در پی تو

همچون آشفتگان می گذراندم و شب را به روز می رساندم و روزها را

تا شب بی هدف و مستاصل سپری می کردم.و حالا پس از گذشت نهمین

بهار از آن بهار شیرین و به یاد ماندنی دریافتم که به راستی خداوند

زیباترین و عزیز ترین کبوتر عشق را از آسمان هجرتش به آشیان قلب

من فرستاد تا سجده گاه و معبود دلم شود.تو آمدی و نرم و زیبا بر دلم

قدم گذاشتی درست مثل زمانی که با هر گامی که بر زمین می نهادی با

قدرتی وصف ناپذیر ضربه ای کوبنده بر تمام وجودم میزدی و اکنون به

پاکی وجودت قسم می خورم و بر آن نگاه های مقدست سوگند یاد میکنم

که هنوز هم برای من به اندازه ی نم نم بارون عزیز و پاکی و هنوز با

آمدن این روز همچون گلی که از نگاهی و صدایی کام می گیرد شکوفا

می شوی و تازه تر از هر لحظه عطر افشانی میکنی تا مرا غرق در

شاهکار آفرینش گردانی و من عاجزانه از تو خواهانم که پر غرور تر

از قبل بمانی و نگاه گرمت را قوت قلبم و قلب مهربانت را پناه گاهی

برای دلتنگی هایم کنی.(پر غرور زیبا باشی ای زیباترین فرشته ی

خدا)

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 23:50  توسط ashegh  | 

زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم

امّا گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم

تو نيز به من آموختي كه چگونه دوستت بدارم

امّا به من نياموختي كه چگونه فراموشت كنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 1:23  توسط ashegh  | 

می خوام دوباره زندگی کنم

تاریکی را کشته، تابندگی کنم

می خوام بچه باشم، سادگی کنم

رخت سیاهم را پاره، شادی کنم

می خوام نقطه بزارم، از سر خط شروع کنم

می خوام این قصه رو یه جور خوب تموم کنم

می خوام فراموشت کنم... 

می خوام فراموشت کنم... 

 

اگه تونستم فراموشت کنم پس دروغگوی بزرگی هستم...!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 1:20  توسط ashegh  | 

روي ديوار مقابل پنجره‌ات قلبي كشيدم زيبا، تا ارزش عشق هميشه در خاطرت باشد، امروز كسي راديدم كه روي قلبم مي‌نوشت: زباله‌هايتان را در اين محل نگذار وقتي از همه چي خسته شدي وقتي حس مي کني همه درها به روت بسته شده وقتي دلت پر از غم و غصه ست تا جايي که مي توني دستات رو به طرف آسمون بلند کن!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 1:16  توسط ashegh  | 

خدایا از آن می ترسم که باز به غیر تو بنگرم.
از آن می ترسم که باز فراموشت کنم، که تو فراموش نخواهی کرد
.
خدایا از آن می ترسم که عادی شوم
.
خدایا می خواهم مثل خودت باشم و فراموش نکنم حقیقت را
.
خدایا حیران و سرگردان توام، تو نیزکمکم کن که واله و مجنون گردم
.
خدایا می خواهم تو خدایم باشی نه دنیا، که دنیا نیز خدای بسیاری ست
.
خدایا آزاد و رها هستم و در این رهایی تو را دیدم، که فرد محبوس در دنیا تو را نخواهد دید
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 1:13  توسط ashegh  |