تبليغاتX
من خدا را دوست دارم چون عشق را.....
من خدا را دوست دارم چون عشق را در وجود من نهاد

Monday night I feel so low
Count the hours they go so slow
I know the sound of your voice
Can save my soul
City lights, streets of gold
Look out my window to the world below
Moves so fast and it feels so cold
And i`m all alone

Don`t let me die
I`m losing my mind
Baby just give me a sign

And now that you`re gone
I just wanna be with you
And I can`t go on
I wanna be with you
Wanna be with you
I can`t sleep and i`m up all night
Through these tears I try to smile
I know the touch of your hand
Can save my life
Don`t let me down
Come to me now
I got to be with you some how

And now that you`re gone
Who am I with-out you now
I can`t go on
I just wanna be with you

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 1:37  توسط هاشم  | 

Nothing can compare with the connemara coast
Gazing out in silence with the one you love the most
The beauty of this place and the echoes deep inside
Make me think we're only just a moment in time

Then lead on good light gently through the night
Hand in hand together we will cross that line

Nothing can compare with the way you are tonight
Lying here beside me in the firelight
And one thing i will say before this journey's end
That more than being my lover, you are my friend

Then lead on good light gently through the night
Hand in hand together we will cross that line
Whatever may come and wherever we may go
I will always be with you
Because you are my heart and soul

Whatever may come and wherever we may go
I will always be with you,
Because you are my heart and soul
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 1:30  توسط هاشم  | 

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:33  توسط هاشم  | 

توی نگاهت عشقو ديدم ،‌ تپش قلبو شنيدم
توی جاده های احساس من به عشق تو رسيدم
توی کتابا عشقو خوندم عکس خورشيدو سوزوندم
جای خورشيد توی کتابا نقش چشماتو نشوندم
توروخدا برگرد من خيلی دلم واست تنگ شده ... من خيلی دوستت دارم
...
به حرفات ،‌ به دلداريات ،‌ به مهربونيا و محبتات

نمی دونم ديگه چه جوری بگم که خيلی بهت احتياج دارم ... ...
از روزی که تو رفتی پريده رنگ شادی

اما خورشيد می تابه مثل يه روز آبی
چطور هنوز پرنده داره هوای پرواز
چطور هنوز قناری سر ميده بانگ آواز
مگه خبر ندارن تو نيستی در کنارم
چرا بهت نگفتن بی تو چه حالی دارم
لعنت به اين تنهايی دلم برات تنگ شده

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:32  توسط هاشم  | 

زخمی تر از هميشه  از درد  دل  سپردن

سرخورده  بودم  از عشق در  انتظار  مردن

با    قامتی    شکسته   از  کوله    با ر   غربت

در جستجوی  مرهم راهی  شدم  زيارت

رفتم   برای   گريه   رفتم   برای    فرياد

مرهم  مراد  من  بود  کعبه  تو را به من داد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:30  توسط هاشم  | 

كاش مي شد بوسه بارانت كنم.. جان عاشق رابه قربانت كنم .. اي كه دور از منی ولی در قلب مني.. با وفا باش كه دنيا ي من
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:28  توسط هاشم  |