از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه میکنم و آرزو میکنم که کاش
برای یک لحظه فقط یک لحظه آغوش گرمت را احساس کنم ، میخواهم
سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر از گریه کم نشوم . تو مرا
به دیار محبتها بردی و صادقانه دوستم داشتی پس بیا و باز در این راه
تلاش کن اگر طاقت اشکهایم را نداری . در راه عشقی پاک تر و صادقانه تر،
زیرا که من و تو ما شده ایم پس نگذار زمانه بیرحم دلهایی را که از هم
جدا نشدنی است را به درد آورد دلم را به تو دادم و کلیدش را به سوی
آسمان خوشبختی ها روانه کردم چه شبها که تا سحر به یادت با
گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس
کشیدم پس تو ای سخاوت آسمانی من ...
مرا دریاب که دیوانه وار دوستت دارم
فریاد نزن ای عاشق
من صدایت را درون
قلب خود می شنوم
درد را در چهره ی عاشق تو
با ذهن خود می نگرم
فریاد نزن ای عاشق
بی سبب نیست چنین فریادم
بی گناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط زندگیه
هم خودم هم تورو بر باد دادم
اگر احساسمو می فهمیدی
قلبتو دوباره می بخشیدی
لحظه ی پایان این دیدار را
روز آغازی دگر می دیدی
اگه بیهوده نمی ترسیدم
عشقو آن گونه که هست می دیدم
شاید این لحظه ی غمگین وداع
قلبمو دوباره می بخشیدم
کاش از این عشق نمی ترسیدم !
ما سزاواریم اگر گریانیم
این چنین خسته و سرگردانیم
ما که دانسته به دام افتادیم
چرا از عاشقی رو گردانیم ؟
وقتی پیمان دل و می بستیم
گفته بودیم فقط عاشق هستیم
ولی با عشق نگفتیم هرگز
از دو نیمه ما برابر هستیم
نه گناهکاریم نه بی تقصیریم
منو تو بازیچه ی تقدیریم
هردو در بیراهه ی بی رحم عشق
با دل و احساس خود درگیریم
بیشتر از همیشه دوستت دارم
گرچه از عاشقی و عاشق شدن بیزارم
زیر آوار فرو ریخته ی عشق
از دلم چیزی نمونده که به تو بسپارم
تو که همدردی مرا یاری بده
به من عاشق امیدواری بده
اگر عشق با ما سر یاری نداشت
تو به من قول وفاداری بده
عشـــــــــــــــــق، تنها دردی است که بیماربدنبال علاج نیست،
زیرا درد عـشــــــــــــــــــق برایش مطلوبتراز سلامتی است.
عشـــــــــــــق، تنها مهمانی است که بدون دعوت وارد میشود
کافیست درخانه قلب را بازبگذارید.
از منزل کفر تا به دین یک نفس است
وز عالم شک تا به یقین یک نفس است
ایـن یـک نفس عـزیز را خـوش مـیدار
کز حاصل عمر ما همین یک نفس است
کاش دزدان عاشقی را از وجودم می ربودند
تا دگر محتاج چشمان سیاه او نباشم
آن کسی که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود
دیدمش عشق را تعارف به یک بیگانه کرد
عشق را آلوده کرد
او تمام هستیم را محو یک عشق معما گونه کرد
جرم من این بود تنها یک نگاه
با مجازاتی چنین سنگین و سخت!
این تناسب در کدامین جای دنیا بوده است؟
گر که تنها عاشقی جرم من است
دوست دارم که من مجرمترین انسان این دنیا باشم...