امسال یلدا را با یادی از پریشانی نگاههای تو و زمستان را با تکه ای از تصور اندوه تو
آغاز کردم چون اولین شب سرد زمستان برابر شد با رفتن تو...
و من همچون پرنده ای به جرم نداشتن بال مجبور شدم در پناه همان درخت بید بمانم
و انتظار آمدنت را با سرخی غروب نقاشی کنم تا شاید بتوانم به پیشواز بهار چشمانت بیایم....
آن شب ماه خودشو پخش کرده بود تو دشت آسمون آنقدر بیدار موندم تا صبح بشه
آخه نمی خواستم صدای آه کشیـدنام شاپرکـایی که زیر بید مجنون لونه کردن خوابشون
آشفته بشه ....شب رفتنت آنقدربی قرار بودم که هر چه ستاره های خیالی رویامو شمردم
خواب به چشمام نیومد...
سوز یلدا بود که منو یاد تفال به حافظ انداخت...ولی حیف هر ورقی اومد آرومم نکرد...
وفقط آن شب تو بودی که به من فهموندی رفتن چه واژه پر غصه و پر قصه ایست...
آن شب از رفتن گفتی:از شوق پروازت و اینکه تو را یارای ماندن نیست... من از سفر هیچ
نمی دانستم فقط هر وقت حرف رفتن میزدی حس میکردم بوی هجرت می آید ...
و هیجوقت آن لحظه را فراموش نمیکنم وقتی که کسی جز تو مرا ندید ومن هم کسی
را جز تو ندیدم....آن شب با اشکای زلالم و با دستانی خسته خاطره ها را آرام آرام
رو طاقچه بلند یادگاریها چیدم تا مبادا زیر دست و پای گلدونا بمونن و محو بشن.....
دیگه از بس از دم سپیده تا آخر شب به ستاره ها سپردم که انتظار آمدنت را بکشند صدای
ستاره ها هم در اومد...
آه صدای به هم خوردن بال فرشته میآید .....