این روزها آنچنان خودم را در ثانیه ها محو میکنم شاید بدون تو بودن را فراموش کنم... دستانم سرد است...چشمهایم بیقرار... تو از بیقراری چیزی نمیدانی...و از ترس از دست دادن نیز ... تو همیشه خواهان داشته ای...خواهان ِ طلاساز... چه نیاز به قالیچه/من و این قالیچه نصفه نیمه...من و انگشتان خونی...من و این ساز از کوک افتاده...من و ...
آنروزها کوچک بودم وقتی دار ِ قالیچه را بر پا کردم...کسی به من نگفت تمام پله ها فرش پوشند...کسی به من نگفت شاید ابریشمی نباشد...کسی به من نگفت تو گنبدهای اجابت ذکرهایت را هرگز با قالیچه تزئین نکرده ای...
نه کسی به من نگفت...
|