|
من هرگز نخواستم...
|
من هرگز نخواستم كه از عشق افسانه اي بيافرينم: باور كن. من ميخواستم با دوست داشتن زندگي كنم ساده و كودكانه. من از دوست داشتن فقط لحظه ها را ميخواستم. آن لحظه هايي كه تو را به نام مي ناميدم. لحظه ي دست باد بر گيسوان تو لحظه ي دوست داشتن. من از دوست داشتن تنها يك ليوان آب خنك در گرماي تابستان ميخواستم. من براي گريستن نبود كه خواندم. من آواز را براي پر كردن لحظه هاي سكوت ميخواستم. من هرگز نميخواستم از عشق برجي بيافرينم، مه آلود و غمناك با پنجره هاي مسدود و تاريك. دوست داشتن را چون ساده ترين جامه ي كامل عيد كودكان ميشناختم.تو زيستن در لحظه ها را بياموز و از جميع فرداها پيكر كينه توز بطالت را ميافري
|
نوشته شده توسط هاشم | لينک ثابت
|چهارشنبه هشتم فروردین 1386|
|