تبليغاتX
من خدا را دوست دارم چون عشق را..... - دلم گرفته
من خدا را دوست دارم چون عشق را در وجود من نهاد

از اين دنياي لاكردار، دلم گرفته. آنقدر بيرحم است كه حتي به خودش هم رحم نمي كند! اما شايد

تقصيري هم نداشته باشد، چون مآمور است و معذور. هر روز ، شاهد سرگرمي بچگانه ما آدم بزرگهاست

 و آنقدر نظاره مي كند تا بالاخره صبرش لبريز مي شود و تصميم ميگيرد كه بخوابد. اما نه به تنهايي!



هر لحظه مي گذرد ، قلمش را بر مي دارد و از بين گلها، چندتايي را گلچين مي كند و ليست اسامي را

به او ميدهد تا هم بسترهايش را برايش بياورد.

گفتم به خودش هم رحم نمي كند. همين جاست كه سنگدلي اش ، خودش را هم گِلي مي كند.

چطوري؟ اينطوري:

گلها را كه برايش آوردند ، پرپر مي كند و با دستهاي كثيفش، جاي خوابشان را مي كَند و آنها را ،آرام ،

سر جايشان مي گذارد. در كنار هر گل، تكه اي از وجودش را جدا مي كند و مي گذارد و روي آن گل را با

پتويي خاكي و سنگي، مي پوشاند.

مي داني چرا دستهايش كثيف است؟ چون شب قبل هم چندتايي را خواب كرده و تا امشب، حتي وقت

 نكرده آنها را بشويد. چرا كه هر لحظه، مشغول خواب كردن گلهاست و يادش مي رود كه گِلهايي هم

هستند كه بايد آنها را هم خواب كند و كثافت دستهايش را هم در كنار آنها بگذارد.



اي كاش مي دانست كه اين خوابهاي طولاني، چشمهاي بيدار زيادي را منتظر كرده است تا شايد روزي،

 به خوابشان روند و حداقل در عالم رويا ، عزيزهاي سفر كرده شان را ببينند.


براستي ، چرا عمر خار خيلي بيشتر از عمر گل است؟ چرا ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:43  توسط ashegh  |