از اين دنياي لاكردار، دلم گرفته. آنقدر بيرحم است كه حتي به خودش هم رحم نمي كند! اما شايد
تقصيري هم نداشته باشد، چون مآمور است و معذور. هر روز ، شاهد سرگرمي بچگانه ما آدم بزرگهاست
و آنقدر نظاره مي كند تا بالاخره صبرش لبريز مي شود و تصميم ميگيرد كه بخوابد. اما نه به تنهايي!
هر لحظه مي گذرد ، قلمش را بر مي دارد و از بين گلها، چندتايي را گلچين مي كند و ليست اسامي را
به او ميدهد تا هم بسترهايش را برايش بياورد.
گفتم به خودش هم رحم نمي كند. همين جاست كه سنگدلي اش ، خودش را هم گِلي مي كند.
چطوري؟ اينطوري:
گلها را كه برايش آوردند ، پرپر مي كند و با دستهاي كثيفش، جاي خوابشان را مي كَند و آنها را ،آرام ،
سر جايشان مي گذارد. در كنار هر گل، تكه اي از وجودش را جدا مي كند و مي گذارد و روي آن گل را با
پتويي خاكي و سنگي، مي پوشاند.
مي داني چرا دستهايش كثيف است؟ چون شب قبل هم چندتايي را خواب كرده و تا امشب، حتي وقت
نكرده آنها را بشويد. چرا كه هر لحظه، مشغول خواب كردن گلهاست و يادش مي رود كه گِلهايي هم
هستند كه بايد آنها را هم خواب كند و كثافت دستهايش را هم در كنار آنها بگذارد.
اي كاش مي دانست كه اين خوابهاي طولاني، چشمهاي بيدار زيادي را منتظر كرده است تا شايد روزي،
به خوابشان روند و حداقل در عالم رويا ، عزيزهاي سفر كرده شان را ببينند.
براستي ، چرا عمر خار خيلي بيشتر از عمر گل است؟ چرا ؟