دلم خسته است ...
تنهایی بازم داره بازی در میاره بازم آرزوهای شیرینم رو با شیطنت قلقلک می ده...
گفته بودم چقدر از تنهایی می ترسم...
چشمام دیگه دلم و یاری نمی دن ....
دلم تنهاست ...
سخته آدم از دل خودشم خجالت بکشه
واسه یه قطره اشک که
همه دلتنگی ها رو بشو ره و ببره ...
چقدر التماسش کنم و جوابی نشنوم؟
اگه دلم واسه درداش دست به دامن
چشمام نشه پس غم شو رو شونه کی بریزه ...
یه روزی نوشتم: به خدا چشمها اشک را دوست دارند چون نگهبان دل اند
پس کو چشم های من چرا دست و دلباری نمی کنید چرا به داد دل نمی رسید ،
منم شکایت شما رو به خدا می کنم میگم اونجا که دلم شکست چشمام عین خیالشون نبود میگم اونجا که دلم تو گرداب تنهایی دست و پا می زد چشمهای من خوابیدن و به روی خوشون نیاوردن
ببینید چه ساده التماستون می کنم حالاکه خنده از روی لبام پرکشیده
حالا که غم تنهایی و دوری داره ذره ذره وجودمو آب می کنه
شما اگه نبارید دلم تو غصه هاش می میره
می بینی خیلی سخته آدم وام دار چشماش بشه
اشک نمی خوام ...
غصه نمی خوام...
حتی چشمای بی وفا رو هم دیگه نمی خوام...
دل داغون و دربه در رو هم نمی خوام...
فقط بهش بگید یکی اینجا این گوشه دنیا داره از غم نبودنش از غصه ندیدنش بال بال می زنه
بهش بگین اگه دیر بیای اگه یه روز نیای اگه دلخوشی صدات نباشه...
نذار چشمام بیشتر از این واسه دلم ناز بکنن ...
نذار دلم تو غصه هاش زنده به گور بشه ...
|