
دیدنت عادت شده ندیدنت یه فاجعه
حالا که با این همه احساس تو دنیای غریب این زمونه من و تو تنهای تنهاییم
نذار غربت ما رو از هم بگیره
دیگه از گفتنش نمی ترسم :
دوستت دارم
به وسعت همه احساسم به تو وابسته ام
به التماس تمام نگاهم به تو محتاج
نازنینم
اگه می ترسم اگه بارها بغض احساس ات رو خودم اشک کردم
اشکی که طاقت دیدنش رو ندارم
واسه اینه که از نبودنت
از ندیدنت از نداشتنت می ترسم
بارها گفتم بازهم می گم:
ترسم از تاریکی شب نیست
ترسم از دلتنگی فرداست
زندگي کوتاه تر از آن است که بي حضورت بگذرد
و قلب ها گرامي تر از آنند که بشکنند .
پس اي آشناي غربت دستت را به من بده تا براي يکديگر ستون زندگي باشيم .
زندگي به هر حال از دست مي رود وبه دست نمي آيد
پس درود سبزينه به آنان که دوستشان داريم و نمي دانند ودرود به انان که دوستمان دارند و نمي دانيم... پس ای اشنای غربت دستانت را به من ده و مرا از ثانیه های تلخ انتظار برهان...
واسه دیدنت هر لحظه بی تاب ترم ...